این نوشته چون بسیار یک طرفه بود حذف شد!متشکرم از دوستان بابت نظراتشان!
تموم شد!
نمی دونم کی این سم اومد تو وجودم،مطمئنا مدت ها طول کشید که وارد من بشه و مضمحلم کنه….و نمی دونم چطوری شد که دفع شد از من و حالم بهتر شد و نمی دونم از کی شروع به دفع کرد و نمی دونم که دقیقا کی بود که کاملا از وجودم پاک شد….فقط می دونم که دیروز احساس شعف عظیم ،یا بهتر بگم رضایت عظیم از وضعیتم داشتم.احساس کردم کلی فرصت جلومه،کلی کار هست،کارهایی که من عاشقانه دوستشون دارم…تنها چچیزی که می دونم اینه …امروز فهمیدم کاملا حالم خوب شده….آره…ردش کردم…
هوممم یکی از راه هایی که جلوی افسردگی و انزوا و این چیزا رو بگیرم اینه که هی خودمو مشغول به کار کنه!واسه همینه که وقتی اومدم دفتر مطالعات مسئولیت گرفتم و وارد بحث ها شدم…شدیدا حس مثبتی بهم دست میده از این بحث ها و حرف ها!
به خواندن ادامه دهیدروزهای پر انرژی
نمی دونم چرا به 3 سال پیشم برگشتم…البته از این قضیه بی نهایت خوشحالم…همه چیزم عادی شده،دوباره پر انرژِ اون آدمی که می خواد همه چیو عوض کنه و بهترین باشه و خوشحاله و اینا… قضیه اینه که مطمئنا من نمی تونم هر غلطی که بخوام بکنم و یقینا یک جایی یک سیلی محکمی خورده میشه تو صورتم و من تا یه مدت مثلا 1 سال داغون میشم…این اتفاق تا حالا 2 بار افتاده!! نمی دونم شاید اسکیل این سیلی ها برای این که رو من اثر بگذارن زیاد شدن یا این که مدت زمان خوب شدنه من واسه این که ضربه کاری تره بیشتر شده…اما هرچی بوده نمیخوام ضعیف باشم…نمی خوام مثل بز به عوامل خارجی که میان و هی زندگیمو به گه می کشن نگاه کنم و منفعل باشم…دوست دارم تلاش کنم…حالا اگه یکی ازم بپرسه چرا؟حس می کنم جوابش اصلا فلسفه بافی و این که بگی هدفت از زندگی و اینا چیه نیست…قضیه خیلی ساده تر از ایناس!حال می کردم از بچگی با این جور پرتلاشو کنه بودن!!!
—
کلی کتاب نخونده فیلم ندیده آهنگ گوش نکرده گودر +1000 تمرین حل نکرده و… دارم!اما خوب بازم حس خفنی دارم!حس این که همه چیز خوبه!من از زندگی دارم لذت می برم همه خوبن و آرامش!اگه به مورفی الان فک کنم گند می خوره…دانم…!!
—
به زودی نقدی از کتاب روح پراگ می خوام بگذارم:دال یکم رفتم تو خط نقدو بررسیو اینا!
–
بازم حوصله نوشتن نیست…!به درک!وبلاگ خودمه مخاطب هم نداره که ازم بخواد که…چی؟واسه ملت بنویسم؟!اون جوری بنویسم که تو دوست داری؟!متاسفم تویی که می خونی نه در قبال خوندن پستم بهم پولی می دی نه برام مهمی(البته دوستان مهمن ههمیشه منظور ناشناسان هستند!) پس دلیل نداره بخوام خودسانسوری و اینا کنم!همینه که هس!
رو به بهبودی
حس تنبلی رو دارم درمان می کنم واسه شروعش لینک یکی رو ادیت کردم و لینک دوستی دیگه رو اضافه کردم!
وبلاگو عوض کردم چون هر کی از ننش یا اقوام دیگش قهر می کرد(منهای شما دوستان!) میومد ناشناسی می شد و کامنتی اخ می کرد…موضوع این نیست که نخوام کسی بخونه پستمو چرا که اگه این جور بود وبلاگ نوشتن بی فایده بود یقینا….اما خوب می گن هر که از ظن خود شد یار من …. این واسه همه خوب صادقه اما واسه ناشناس ها این اسمش ظن نیست!وهمه!! کلا کسانی که در دایره دوستانمن می فهمن چی می گم و از چی ناراحت میشم…نمی گم واسه شما می نویسم می گم دوست دارم شما یعنی دوستانم بخونین…
——
مشکل جدی دیگه ای به اسم تلفن زدگی یافتم!هیچ تلفنی رو جواب نمی دم …همین طور بسیاری از سمس ها بی جوابن…ندانم چم شده!حال بعضیا رو ندارم و اگه هم داشته باشم حس جواب دادنش نیست به این فکر می کنم که مثلا وقتی باهاش حرف بزنم چه حرفایی زده میشه بعد به این فکر می کنم که اون چه جوابی می ده خلاصه مکالمه تو ذهنم شکل می گیره و تا آخرش میره!بعدش حس می کنم که واقعا نیازی ندارم که باش صحبت کنم چون دقیقا می دونم می خواد چی بگه چقدر از دلتنگیش بگه و بگه چه بد که ….!منم وقتی همچین حسی ندارم حالم بهم می خوره مثل سگ دروغهایی مبنی بر این که دلم تنگ شده قرار بگذار همو ببینیم و… بدم! پس به مامانم می گم بگو خوابه!!
save me,I am falling AGAIN
مدتی هست که خسته شدم!نه…یه جور تنبل…و تنبلی هم خوب یه جور درد میاره!دردا!!! درد بی حسی…درد از دست دادن موقعیت ها …درد غفلت…درد…چه می دونم….
کلا الان هم نتوانم ذهنمو مرتب کنم چون که تا میام بنویسم خانم خلیل زاده هی میان جمله ای می گن!! تو روحش!
blogging is beginning once again :D
مدتیه که گذر زمان رو حس نمی کنم،یعنی به طرز تکان دهنده ای حس می کنم همه چیز رو دور تند با سرعت 20برابر حد معمول در حال گذره!البته دلیل این می تونه یه جور تنبلی و کند شدنم باشه!مثلا صبح ها وقتی که بیکارم انقدر آهنگ گوش می دم که ساعت که به نظرم لحظاتی قبل 9 رو نشون می داد به طرز وحشیانه ای 12 رو نشون بده!گزارش کار های آزمایشگاهم به بدبختی می نوشتم و ارائه پروژه که ناگفته نماند که به طرز معجزه آسایی بهترین ارائه شد!!!
کار خاصی در تابستون نکردم اما بالاخره تونستم یادد بگیرم بعد 2 سال که چه شکلی احساساتمو کنترل کنم!!شاید این خاص ترین کار این چند سالم باشه….
شاید چند ماه پیش وقتی ازش حرف می زدم اشکم درمیومد!نمی دونم دلیل گریه ام چی می تونست باشه…نه این که اصلا دلایلو ندونم!هر وقت که به چیزی که شده بود فکر می کرددم می تونستم 1000تا دلیل پیدا کنم واسه اتفاقاتی که افتادن بعد2000تا توجیه واسه کارش ولی…آخر آخر نمی تونستم قانع بشم…یه جور واسم سنگین بود…اما الان….هنوز نمی دونم دلیل چیه…اما به طرز عجیبی برام بی اهمیت شده…شده بخشی از تاریخ بخشی از چیزایی که نتونسته ام داشته باشم یه جور متعلق هست به اون زمان که آتیش زیادی داشتم و می خواستم هر غیر ممکنی رو ممکن کنم و برام هیچی به اسم سد تعریف نشده بود…شاید اون آدم برام یادآور اون روزا باشه روزیایی که با رفتن اون آدم رفتن…
خیلی راحت کنار اومدم با رفتنش…خیلی راحت هم انگار می تونم با رفتن بقیه هم کنار بیام!!راحت می پذیرم که مثلا فلانی با این که خیلی خوبه و خیلی بی نظیره اما به پاش که بیفته می تونه یه سری حرفا بهت تحویل بده که تا چند سال از شنیدنشون تنت بلرزه…خلاصه وقتی قبول کردم آدم ها رو اونجوری که هستن و به خودم یاد دادم که حتی بدتر از اونچه هستن ببینمشون اون وقته که هر کاری که بکنن باهام نمی تونن بشکونمن!
نمی دونم اصلا چرا اومدم بنویسم نمی دونم چرا فیس بوک کم می رم و کم میام اینترنت و یا چرا کم کتاب می خونم …اما با همه این ها حس می کنم بعد 2سال حالم رو به بهبودی هست…!!
وقتی تو مردی…
خواب دیدم که مردی….
یعنی ندیدم که مردی فقط می دیدم که داری خیلی خیلی بدجور سرفه می کنی و خون بالا میاری.یک چیز مثل خوره توی وجودت افتاده بود.می دونستم می میری وقتی خواهرت می میره تو حتما باید بمیری! آخه خواهرت هم مریض بود … فکر کنم یک چیزی مثل مریضی تو را داشت.ولی وضعش از تو بهتر بود.ندیدم که اون بمیره اما بهم خبر دادن که مرد.نرفتم ببینم تو چی شدی.یعنی نخواستم برم.می دونستم که زنده نمی مونی اما می خواستم دلم رو خوش کنم که شاید زنده باشی.اگر می رفتم و می گفتند که مردی تمام امید هایم برباد می رفت.
بی امان گریه می کردم.
وقتی از خواب بیدار شدم دیدم گریه می کنم.دلیلش را دقیق نمی دانستم.از مرگ تو ناراحت بودم یا از دیدن مردن کسی؟آخه بدجور داشتی می مردی.البته من مردنت رو ندیدم اما اگر مرده باشی جدا مرگ بدی بوده.
داشتم فکر می کردم که الان هم برای من با مرده فرقی نداری پس چرا باید از مردنت ناراحت باشم؟شاید چون دیدم بد مردی ناراحت شدم.شاید چون جوون مرگ شدی.
در خواب هم می دانستم که تو خیلی وقت پیش مردی برای همین خیلی از دور تماشات می کردم.الان که فکر می کنم می بینم همیشه در خواب هایم از دور تماشایت کردم و هیچ وقت فاصله ام با تو از یک آدم کمتر نبوده یا از 10 متر شاید.پس باز مردنت هم در خواب مثل بقیه خواب ها بوده خوب که نگاه کنی می بینی در واقعیت هم همین طوری بوده.اما در اون لحظاتی که داشتی می مردی من لعنت می فرستادم به این فاصله.پس من از مردنت ناراحت بودم … یعنی از این که تو داری می میری.
خیلی های دیگر هم داشتند می مردند… البته آنها برایم ناآشنا بودند.شاید چون خیلی ها داشتند می مردند ناراحت بودم.
بچه تر که بودم وقتی که خواب مردن آدم ها را می دیدم می ترسیدم.می ترسیدم بهشت نرند.بعد سعی می کردم حساب کنم که این آدم بهشتی هست یا نه؟می شستم حساب می کردم که نماز هاش را خوانده یا نه!!!
مدت ها هست که خواب مردن کسی را ندیده بودم.یعنی آدم ها توی خوابم گم می شدند و دنبالشون می گشتم.وقتی پیداشون نمی شد نگران می شدم که مرده باشند البته نگرانی من بابت بهشتی و جهنمی شون نبود نگران این بودم که دیگر هیچ وقت پیدا نشند… حس تنهایی و غربت می کردم.یک جوری یاد کارهایم می افتادم در قبال آنها و بعد می گفتم که قدرشان را ندانستم.حسرت می خوردم که رفتند … فکر می کردم این یک عقوبت الهی هست برایم !
وقتی تو داشتی می مردی برایم مهم نبود بری جهنم یا بهشت یا حداقل بهش فکر نمی کردم، وقتی راجع به تو فکر می کردم حس غفلت نمی کردم!! خیلی بی سابقه بود.می گفتم من بهترین عملکرد را داشتم و همه این ها باید پیش می آمد!
آخرین حرفی که زدم این بود که حالا که قرار بود بمیره خوب شد که همه با هم مردند …
گرچه بغض بدی در گلویم بود گرچه گریه کردم اما مانند مدت ها قبل حس نمی کردم من مقصرم.
چند روز که گذشت از مردنت ناراحت هم نبودم.چون حس می کردم آن چیزی که تو می نامیدم وجود نداشت هیچ وقت.ناراحتیم از تو نبود گرچه به تو مربوط می شد اما شخص تو نبود.از رفتنت هم ناراحت نبودم.بیشتر از این ناراحت بودم که هیچ وقت وجود نداشتی.ایده آل نبودی،بی نظیر نبودی،عاقل نبودی،احساساتی هم نبودی،راستگو نبودی،با مسئولیت هم نبودی… خیلی ناقص بودی شاید.. من می دانستم که هیچ کدام نیستی اما چیزی را در من بیدار می کردی، چیزی که وقتی که رفتی فهمیدم چه زیبا بود.
دوستت نداشتم… نداشتم؟ سر در گمم.حتی نمی دان چه حسی به تو داشتم.دوستت ندارم… ندارم؟! چرا؟! چون تو نخواستی؟!چون بزرگ شدم؟! چون مردی؟! ترکم کردی؟
کار بدی کردی؟ کار بدی کردم؟کار بدی کردیم؟ نمی دانم… کاری برایم کردی؟ باید جبران کنم؟ می توانم جبران کنم؟! می گذاری جبران کنم؟….
چرا این طور شد؟چرا رفتی؟ چرا آمدی ؟ چرا دوباره رفتی؟
دوستم داشتی؟ نداشتی؟ حسی نداشتی؟
اذیتت می کردم؟ می کنم؟ اذیتم می کردی؟
برایم مهم بودی؟ هستی؟
چرا هیچ وقت توضیح ندادی ؟ نمی دی؟ واضحه یعنی؟ بوده ؟
چرا دیگه دوست ندارم؟
چرا دیگه جالب نیستی؟ چرا جالب بودی؟ چرا مهم بودی؟
چرا می خواستی مهم باشی؟
چرا می خواستی کمک کنی؟
رفتی؟ من رفتم؟ یا او رفت؟
خوشحالی الان؟ من خوشحالم؟ خوشحالی ات از رفتنت هست؟
گرچه هنوز زنده ای !!! نمردی… اما … برای من مردی!! هم فیزیکی هم شیمیایی!!
گویند life goes on !
اگر آن عهد شکن سر میثاق آید
جان رفته است که با قالب مشتاق آید
همه شب های جهان روز کند طلعت او
گر چو صبحیش نظر بر همه آفاق آید
هر غمی را فرجی است ولیکن ترسم
پیش از آنم بکشد زهر که تریاق آید
گر فراقت نکشد جان به وصالت بدهم
تو گرو بردی اگر جفت و اگر طاق آید.
البته می دونم که شما را سری است که با ما فرو نمی آید چه کنم که دلی از ماست که صبوری هم بهش نمی خوره…
آقای Anathema می فرمایند:
In my dreams I can see you
I can tell you how I feel
In my dreams I can hold you
And it feels so real
I still feel the pain
I still feel your love
I still feel the pain
I still feel your love
گرچه من حتی به خوانند حسادت می کنم… چون من تو خواب فقط می بینم که چشم فراز می کنی!!!!! اما در کل حسم با این آهنگ یکیه…
بیا ببین بیا ببین چه لگدی به بختم می زنم!
چه میکنی؟چه میکنی؟در این پلید دخمه ها/سیاهها،کبودها/بخارها و دودها؟
ببین چه تیشه میزنی به ریشه ی جوانیت/به عمر و زندگانیت/به هستیت جوانیت/
تبه شدی و مردنی به گورکن سپردنی/ چه میکنی؟چه میکنی؟چه میکنم؟بیا ببین که چون یلان تهمتن چه سان نبرد میکنم/اجاق این شراره را که سوزد و گدازدم/چو آتش وجود خود،خموش و سرد میکنم/
که بود و کیست دشمنم؟ یگانه دشمن جهان/هم آشکار و هم نهان/همان روان بی امان/زمان،زمان،زمان،زمان/
بیا ببین،بیا ببین/ چه سان نبرد میکنم/شکوفه های سبز را چگونه زرد میکنم
م.امید
اما دارم تیشه ای ناجور به زندگیم می زنم…