judgement نوامبر 10, 2009
Posted by annacqua in Uncategorized.add a comment
The inequity of fate
The pains of love and hate
The heart-sick memories
That brought you to your knees
And the times when we were young
When life seemed so long
Now you are left alone
Where did it all go wrong
Day after day
You burned it all away
(and it’s too late)
All the hate that feeds your needs
All the sickness you conceive
All the horror you create
Will bring you to your knees
Bye bye dear classmates! نوامبر 8, 2009
Posted by annacqua in Uncategorized.1 comment so far
خیلی بده که فک کنی به یک جمع عظیم تعلق نداری…خیلی افتضاحه…خودتو سعی می کنی بچسبونی ،بندازی ….کلا نمیشه!خودتم رغبت انگار نداری.آدما رو می فهمی…می دونی چی راجع بهت فکر می کنند می دونی چطور باید تحت تاثیرشون قرار بدی اما …دوست نداری خودت رو عوض کنی!این جا خودم رو انتخاب می کنم.حالا به بهای هرچی می خواد باشه!!آدم هایی رو هم انتخاب می کنم که اگر نظر من رو نمی فهمند ولی باز بهش احترام بگذارند.
گرچه می دونم زمان درست می کنه.اما شاید من نیازی نداشته باشم که باهاشون ارتباطی داشته باشم.شاید اندازه کافی دوست دارم و آدم می شناسم
حالمو گرفتید جدا نوامبر 7, 2009
Posted by annacqua in Uncategorized.add a comment
خیلی زور داره که یک سری آدم دورت باشند که حس کنی حرفاتو برعکس می گیرند و بعد به جرم این که اون حرف ها رو زدی(برعکس شده اند حالا!) پرتت کنند بیرون …خیلی بده که حس کنی این چیزایی که الان واسشون دغدغه بوده دغدغه 3 سال پیشت بوده! نمی دونم باید چی بگم…شاید بهتره دیگه هیچی نگفت…و ساکت موند…بسه دیگه!
Nothing else matters! نوامبر 6, 2009
Posted by annacqua in Uncategorized.Tags: خالی کردن اعصاب!, روزمره
add a comment
دوباره برگشتم.بلاگر رو ترک نکردم فقط فکر می کنم Life Goes On دیگر یک وبلاگ آزاد نیست!! چرایش هم به خودم مربوط است(این جا فعلا آزاده !)
—
چیزی که جالبه این هست که بعد از هر امتحان من کلی متحول می شم و جو و اینا منو به شدت می گیره اما شاید در کمتر از 1 ساعت بگم:کو تا امتحان بعدی! فکر می کنم من هیچ وقت یاد نگیرم یک خرخون باشم!همه ی کارهام دقیقه نودی یا وقت اضافه ای شده!
—
پست قبلی مال قرن ها پیشه!!یک سال و 4 ماه قبل …اما خوب خوشحالم با این که از هم جدا شدیم دوباره به هم رسیدیم!خوشحال ترم که طلا شدی با این که این مساوی بود با نبودنت و تنها تر شدنم و فجایعی که برام اتفاق افتاد! و بسیار بهت افتخار کردم که تیم 4 شدی! وقتی هم که نقره جهانی شدی جدا از ته دل خوشحالی کردم!!! اما خوب دوست داشتم طلا بشی.امیدوارم همیشه موفق باشی گرچه گاهی شکست ها ارزشش از موفقیت ها بیشتره…
—
شاید چیزی که باعث میشه انقدر من وقتی بهت فکر می کنم جبهه گیری کنم و یا ازت کینه داشته باشم این باشه که تو شعور من و تقریبا انسان بودن من رو زیر سوال بردی!! تظاهر کردن و دروغ گفتن شاید تنها راهی بود که عقل ناقص تو در اون شرایط می تونست انتخاب کنه اما …من اون زمان نگران این بودم که تو تظاهر کنی و از روی تعارف و شاید ترحم یا نمی دونم نگرانی در حق من اون کارها رو انجام بدی برای همین ازت 100 بار خواهش کردم معضلی داری بگی!دروغ نگی! ترحم نداشته باشی! و تو 200 بار گفتی که من برای «دوستم!!» دارم کار می کنم! «وظیفمه!»
می دونی تو خیلی خودخواه و خودپسند بودی…هر وقت حال می کردی یک حرف می زدی و وقتی حال نمی کردی حتی پسشم نمی گرفتی ! وانمود می کردی اصلا قبلا حرفی نزدی…
اما حالا…نمی دونم باید ازت متشکر باشم یا طلبکار!
خوب تو خیلی اندازه عقل ناقصت و شعور نداشته ات خوب عمل کردی.یعنی اگه تو رو انسان فرض نکنم ،خوب واقعا کولاک کردی!در پاره ای از موارد بسیار قوق انسانی هم بودی حتی…!چیزی که از هیچ کس انتظار نداشتم چه برسه به تو!ازت متشکرم چون اگه تو نبودی من انقدر کنکورم رو خراب نمی کردم و هیچ وقت این رشته قبول نمی شدم !!! یعنی هیچ وقت این جا نبودم…در کمال ناباوری حس می کنم عاشق اینجام!واقعا باورم نمی شه که انقدر این رشته رو دوست داشته باشم.خوب من اندازه 3-4 سال بزرگتر شدم فکر کنم .شاید هیچ کس نتونه تجربه منو داشته باشه.شاید هیچ وقت نمی تونستم یاد بگیرم چطوری ناراحتی ام و استرسم رو کنترل کنم…
اما برام خیلی ناپذیرفتنیه که ببینمت و بدون هیچ حس آشنایی راهمو کج کنم.اما خوب این کار رو 100 بار انجام دادم و احتمالا به 10000 بار هم میرسه.آرزو می کنم ای کاش کاملا فراموش کنم که موجودی مثل تو وجود داشته یا داره یا خواهد داشت!
—-
وقتی می فهمی یکی همش دروغ می گفته و تظاهر می کرده حرف های خوب اون آدم، چیزایی که بهت روحیه می دادند هم به طرز وحشتناکی بی ارزش و شاید یک دروغ می شند…
افسردگی! ژوئن 26, 2008
Posted by annacqua in Blogroll.Tags: زندگیه!
4 comments
من خیلی چیز ها رو به واسطه یک سری آدم هایی که وجودشون به من نیرو می داد پشت سر گذاشتم.حالا یکی دیگشون هم میره!
کسی که من همه ی فحش ها و داد هام رو بهش می گفتم… اونم میره! شاید یکسال دیگه درست بتونیم با هم بشینیم حرف بزنیم شاید سه ماه دیگه شاید هیچ وقت! به هر حال اگه تصور کنیم که بریم جفتمون یک دانشگاه حداقل دیگه هم کلاس نیستیم! این برام بیشتر از این که ناراحت باشه باور نکردنیه!!! غیرقابل باور… چه شکلی ممکنه دیگه با هم همکلاس نباشیم؟ یادمه سال سوم راهنمایی که خواستند کلاس هامون رو قاطی کنند من بیشتر نگران این بودم که ما دیگه هم کلاس نباشیم تا چیز دیگه.اون زمان پس از 2 سال این حس رو داشتم کی می تونه تصور کنه بعد شش سال چه حالی پیدا می کنم…
حتی اگه اسم اون حسی که من بهش دارم عادت باشه باید بگم ترک این عادت بعد 6 سال مشکله! می فهمید؟!
من دوست دارم خیلی زود اونو بقل خودم داشته باشم اما… می تونم آرزو کنم که 1 سال دیگه ببینمش… تا اون به آرزو هاش برسه.
شادی خیلی خوشحال شدم که مرحله 2 قبول شدی! خیلی خیلی خیلی زیاد!
خیلی خوبه که تو و ثمره با هم توی دوره هستید… خیلی خوبه که تنها نیستید! و خیلی خوبه که داری رگباری می خونی!!!
منم یاد می گیرم با تنهاییم و نبودن شما کنار بیام… شاید خاطرات اون روزا رو بنویسم و هر روز بخونم… دیروز به توصیه ات گوش کردم که کمی از خاطرات سال دوم رو نوشتم ولی هرچقدر که جلو تر می رم بیشتر بغضم می گیره!! خیلی مسخرستا! اون خاطرات خیلی قشنگ بودند… تازه به اون جاش رسیده بودم که من 3 بار جلو یکی افتادم زمین! ولی فعلا حس هیچی ندارم… می خوام یک مدت بمیرم! متاسفانه فرصت مرگم ندارم چون اگه یک مدت برم کما کلی بیشتر از زندگی عقب میفتم!
امروز همین جوری رفتم تو فکر که پارسال این موقع ها چی شد؟! یادم افتاد که 6 تیر اومدیم مدرسه که زندگی رو تموم کنیم و کد رو ببندیم که خانم عفاف ما رو از اتاق پرت کرد بیرون! خیلی خاطره هیجان انگیزی بود کلا! شاید این باعث شده امروز انقدر دپرس باشم!!! چه ربطی داره؟!
به هر حال می دونم یکی از معدود آدم هایی که یادشه تولدم کیه دیگه نیست! خیلی خوبه از 3 نفری که بهم هر سال تبریک می گند یکی کم شد!! واسه شروع بد نیست.
نوامیس! ژوئن 25, 2008
Posted by annacqua in Blogroll.Tags: جنگ, خالی کردن اعصاب!, زندگیه!
2 comments
یکی از چیزایی که با شنیدنش دندونامو رو هم فشار می دم ترکیب اضافی نوامیس مردم هست!!
من به این کاری ندارم که حجاب بگذارند خانم ها یا نگذارند با این مشکل دارم که می گند: جرم: تجاوز و… به «نوامیس!» حفظ ناموس! و… واژه ناموس واژه ای هست که قرن ها ازش استفاده میشه و یعنی آبرو.ولی طی سالیان به طرز جالبی تبدیل شده به زن! بعد اگه تو به یک زنی بد نگاه کنی یعنی بی ناموسی!!
البته می گند این تو باور های دینی ما جا داره … مرتیکه کدوم باور دینی؟! شما که قبل از ازدواج کردنتون همه رو دید می زدید یهو بعد ازدواج باور دینیت می ره بالا؟! به هدف متعالی ازدواج هم رسیدیم!! بله رشد معنویت در زوجین!
اینا باور دینی نیستند! چقدر مگه ما گوشامون درازه آخه!! اینا یعنی اون حلقه ازدواجت، حلقه بندگیه! یعنی حتی تو اگه یک شوهر با فرهنگ هم داشته باشی یک جامعه به واسطه یک گذشته فاجعه و یک سری ملا که هر روز تبصره ای مبنی بر ازدواج سوم و چهارم و حرم سرا آزاد(!!) تصویب می کنند بهت از دید یک عروسک نگاه می کنند.یعنی تو وقتی ازدواج می کنی جز ملک شخصی اون آقا می شی…
من نمی گم که چرا ما زن ها این وضعیت رو داریم عکس نیست قضیه… تنها می گم چرا شرایط مساوی نیست؟!چرا ما باور نمی کنیم که با هم مساوی هستیم با وجود تفاوت هامون؟
“بله در قرن 19 در انگلستان زن اجازه خروج از خانه هم نداشت حتی! ببینید در اونجا اصلا زن رو به حساب نمی اوردن”
بله در قرون وسطی و حتی تا همین 1 قرن پیش زن در غرب پوچ بود! خالی بود! بله ما در اون زمان ها هم یک امپراطوری داشتیم! ما کوروش داشتیم… آنها بودند… ما بودیم… یک لحظه فکر کن به حرفات! بودند… بودیم… الان اونا کجاند؟ ما الان کجاییم؟
من نمی گم در امریکا زن ها حقوقشون کاملا رعایت میشه.من چنین ادعایی اگر هم داشتم با دیدن انتحابات امریکا و برخوردی که با هیلاری کلینتون شد حرفمو پس گرفتم! اما خوب می تونی ببینی که اونجا بازم تو صحنه های سیاسیشون چقدر حضور زن ها پررنگ تره.البته شاید بهتر باشه بگم در اکثر صحنه هاشون…
چه می کنه این مخابرات! ژوئن 21, 2008
Posted by annacqua in Blogroll.Tags: زندگیه!
2 comments
مخابرات این روزا کارو بارش سکه هست!
-آنا قبض موبایلم اومده! فکر می کنی چند؟!
- زیاده؟!
-چند؟
-25 تومن!
- نههه!
-بیشتره
- (سکوت!)
-نه!
- سی و سه هزار تومن!!
چند روز قبل:
- آنا فکر کن پول تلفن اومد! 22 هزار تومن موبایل!
- (نمی دونستم باید چی بگم!)
-می دونی پول گوشیم چند اومده؟!
- 30 تومن؟!
- 45تومن!!!
-می تونی با این پول بری سیم کارت جدید بخری که!
اینا باعث می شه که من به مامانم بگم 10 تومن پول اس ام اس که زیاد نیست!! خدا 23 تومنی شدنش رو بخیر کنه…!
تجارب کسب شده! ژوئن 17, 2008
Posted by annacqua in Blogroll.Tags: زندگیه!
2 comments
حس می کنم که بعد هر ناکامی باید دلایلش رو بدونم.این خیلی مهم هست که دقیقا بدونی داری از کجا ضربه می خوری و واقعا بدونی چی داره میشه.
-نباید اینو بهت بگم اما… من خیلی بهت اطمینان دارم!
من این جمله رو در عرض اون روز سه بار از دهن سه تا آدم مختلف شنیدم.اما من به طرز عجیبی به خودم اطمینان ندارم.
مشکل اول پیدا شد!البته خودم مدت هاست که می دونستم!
- من خیلی دوست دارم!خیلی زیاد…
زمانی اینو گفت که کمی دیر شده بود!کاش زودتر بهم می گفتی! ای کاش…
- من تا چشم تو دربیاد میرم…
من واسه این که چشم کسی دربیاد کاری رو انجام نمی دم! اصلا انگیزه درستی نیست! چون وسطش می گی که چی؟!
- خیلی خستم فردا میشه ادامه داد… امروز حالش نیست.
من هنوز منتظر فردام!!!
-آناهیتا من قبول نمی شم! می دونم!!
خودمو نباید به منبع انرژی منفی بچسبونم!
-آناهیتا!آناهیتا باش! باور کن خودت از همه بهتری!
اینو تازه فهمیدم… پس از این که 2 ماه سعی کردم که خودم نباشم و در آخر نه اون چیزی شدم که می خواستم نه در حد آناهیتا بود!
-آدما رو در حد خودشون ببین.
هنوزم توی این قضیه مشکل دارم.
-من خیلی خنگم!
به خودت توهین نکن!به کسی هم که به خودش توهین می کنه نزدیک نشو!
-واقعا نفهمیدی؟!
پس از شنیدن این جمله نه سعی کن بزنی تو دهن کسی که اینو گفته نه این که توهین به شعور تلقی کنیش.
-ببخشید…
اگه کسی با ناز و اطوار این جمله رو ادا کرد سعی نکن گوشاتو بگیری! قبول کن که هر کسی یک جوری حرف می زنه! تو دلیل نداره عصبی شی.
-اگه من…
اگه تو چی؟! تموم شد دیگه!
هر وقت خواستی بین دو تا از دوستات که هم رو نمی شناسند هر جور رابطه ای برقرار کنی فقط کمی عاقبت اندیش باش که این دوتا زندگی رو برات جهنم نکنند!
لعنت به … ژوئن 15, 2008
Posted by annacqua in Blogroll.Tags: خالی کردن اعصاب!
3 comments
من چه گناهی کردم که همش راهای پرپیچ و خم و دردناک و اعصاب خورد کن و … میرم؟!
به کدوم احمقی بگم من اعصاب امتحان تاریخ ندارم؟!
بابا به کدوم خری بگم من فقط می خوام بدونم رد شدنم یا قبول شدم؟!
الان حتی خوشحالم می شم بهم بگید مرحله 2 رد شدم! بگید دیگه! در مورد این که دلم روشنه حرف نزنید چون خودم می دونم قبول شدنم تا چه حد افسانه ای هستش!
من همین جا اعلام می کنم اگه من قبول شده باشم هر کاری که بگید انجام می دم!”هرکاری!!”
به هر حال خدای عزیز یک کارایی انجام می دند که گاهی فکر می کنم دارند اسکولم می کنند و دیگه حال ندارم که ازش بپرسم چرا؟! نخواست دیگه! دوست نداشت! عادیه اینا! کلا ایشون خیلی چیزا دوست ندارند! باهات دعوا دارم! آره!!! من مشکل روانی دارم که دارم با تو بحث می کنم! چون تو هم قد من نیستی! تو خیلی بزرگی باحالی مهربونی خفنی دوست داشتنی هستی منو مثل یک پشه از خودت دور می کنی… اما حق ندارم بهت بگم چقدر عصبیم می کنی؟! حق ندارم بهت بگم ازم انتظار زیادی داری؟ حق ندارم داد بزنم بسه دیگه؟!!!!!!!!! بسه! بسه! زنده باد ولایت فقیه فقط از من امتحان تاریخ نگیرید! من دیگه نه می خوام برم شریف نه تهران نه هیچ قبرستون دیگه ای! من دیگه نمی خوام تلاش کنم! من دیگه نمی خوام … می خوام زودتر تموم شند! حالمو از چیزایی که دوست داشتم بهم زدی! فکر کن از شیمی آلی خوندنم دیگه آرامش نمی گیرم! احساس ناراحتی می کنم! وقتی می خوانمش یاد مرحله دوم میوفتم که چی شد! و یاد این میوفتم که من چه امتحانای سخت تر از اون و سوالای مشکل تر از اونا رو حل می کردم … به این فکر می کردم که اون آخرا مطمئن بودم قبول می شم! به این فکر می کردم از یک بچه کنکوری بیشتر خونده بودم… بعد به این فکر می کنم که چقدر ساده چقدر احمقانه چقدر مسخره امتحانم جهنم شد! چه حسی داشتم در اون موقع؟! نمی دونم! اما از دستت عصبانیم! دیوونم کردی! چرا قبل امتحان به آدم انقدر انرژی می دی انقدر امید انقدر بشارت فتح و پیروزی و یک جور اطمینان بعدش این کارو می کنی یهو همه تو خوابشون یک چیزی می بینند که فلانی به موفقیت رسید و طلا شد؟! مهرو می گه می فهمی اینا رو … خدا که خمیر بازی نمی کنه! اما من شک دارم! اصلا ایمانی که انقدر راحت به شک برسه همون بهتر که نباشه! و اون اعتقاد من همش باد هوا بود! من آدم کثافتی هستم خواستی اینو بهم ثابت کنی! باشه! خیلی راحت بهم ثابت کردی… من یک آدم بی جنبه احساساتی وابسته به یک سری چیزای به قول خودت دنیوی و جایگاهم تو جهنمت هست! من تورو واسه خودت دوست ندارم! واسه این دوست دارم که به یکی غر بزنم با یکی حرف بزنم! آره من پرحرفم! تو درست می گی! من بچه ننم! روح کوچکی دارم… باشه به این دلمو خوش می کنم که کنکورم رو خوب می دم و… آخه من بهت چی بگم؟! چرا منو می ندازی تو کاری و هزار تا امداد غیبی و وقتی که تازه احساس موفقیت و شادی می کنم وقتی که دارم لذت می برم پرتم می کنی پایین؟! چرا نمی گذاری مثل گذشته خودم اون کار رو ول کنم و دنبال چیز جدیدی باشم؟! چرا اختیار رو از من داری می گیری؟! چرا منو به حال خودم نمی گذاری؟!!! نمی خوام از این کمکات رو! واسه بنده های صالحت نگه دار! واسه اونایی که میرن سر سفره ابولفضل! ببین من بنده ی خنگ و خر و بدقیافه بد طینت و هر بدی که تو می گی هستم اصلا! چی می خوای از جونم!؟! من ازت کمک دیگه نمی خوام ازت می خوام سنگ جلو پام نندازی! نمی خواد بهم بگی من بلا ازت دور می کنم و … چون می دونم که بد دادن مرحله دومم اصلا و ابدا عادی نیست! امتحانی که من می تونستم بهترین نمره رو ازش بگیرم! بسسسسه! باشه!؟ اره می دونم من اگه می رفتم دوره آدم کثافتی می شدم ! می فهمم اصلا شاید توی خیابون تصادف می کردم جوون مرگ می شدم؟! می دونی منو اصلا می کشتن خفه می کردن و بالاخره نخبه مملکته دیگه! اصلا یک دختر چرا باید عاشق شیمی باشه! قباحت داره! کراحت داره! «…ت» داره! واسه من سفر مشهد جور می کنی؟! نمی خوام بیام! نمی یام! مشکلیه؟! چیو می خوای ثابت کنی؟! این که تو انقدر قدرتمندی که منو مجبور کنی که هر کاری بکنم؟!اگه این جوریه اصلا چرا می گی من به انسان اختیار دادم؟! من کاملا به جبر معتقدم! چون تو هرکی رو دوست داری هدایت می کنی! منو هدایت نمی کنی! من آدم کثافتیم چون قضای الهیه! برو با بندگان صالحت حال کن و من رو یک گناهکار بدون که کفران نعمتت می کنم!چیو می خوای ثابت کنی؟ حال می ده یک مورچه رو بکشی؟این همه به قول خودت و کارمندات بهت کفر گفتم … خالی شدم؟! نه!! چون ازت عصبانیم… خیلی ممنونم که مشاور قلمچی بهم زنگ زد!!!! می خوای خفم کنی؟!
حافظا گر ندهد داد دلت آصف عهد کام دشوار بدست آوری از خودکامی
آره جون عمت!!
مرگ قهرمان… ژوئن 10, 2008
Posted by annacqua in Blogroll.Tags: football
5 comments
ایتالیا0 – 3 هلند
زمانی که لاله های نارنجی می شکوفند!
لاله های نارنجی دیشب بوی قهرمانی می دادند! پس از حذف ناباورانه در مرحله یک هشتم نهایی جام جهانی ،کسب نتایج ضعیف و نگران کننده و نظر بد مردم هلند به نتیجه گیری تیمشان در یورو 2008 مارکو فان باستن ثابت کرد که تنهای یک بازیکن فوتبال نبوده.هلند دیشب یک فوتبال رو به جلو با برنامه و صد البته زیبا بازی کرد.هماهنگی بازیکنان پاس های خوب.بازی هوشمندانه از بازیکنان.هلند با زیبایی هرچه تمام تر خط دفاع ایتالیا را تخریب کرد و هرچه خواست انجام داد.هلند با طراوت و دونده بازی می کرد.با این که با برنامه بود اما ماشینی نبود یک فوتبال خلاقانه در عین کسب نتیجه یک نمایش خوب برای آنها تلقی می شود. این ها در حالی است که هلند آرین روبن ستاره جوان خط حمله اش را در اختیار نداشت و فن پرسی تازه از بند مصدومیت رها شده بود.نمایش هلند نه تنها ایتالیا را نگران کرد بلکه هشداری به فرانسه هم بود چون از بین این سه تیم بزرگ در بهترین حالت یکی به زودی با جام خداحافظی خواهد کرد!
«تحقیر قهرمان!
قهرمان جام جهانی،تیمی که با چهار بار قهرمانی در جام جهانی به همراه برزیل رکورد دار قهرمانی است.با بیشتر ستاره هایش در اولین بازی سه گل دریافت می کند!
این همان تیمی است که معروف است به دفاع بتونی! اما در این بازی چیزی به اسم مدافع دیده نمی شد! و بوفون دروازه بانی که بهترین دروازه بان جام جهانی،یکی از بهترین دروازه بان های جهان،نامزد بهترین بازیکن جهان و … سه بار دروازه اش را باز شده دید!
این همان تیم لیپی است؟!
بیشتر بازیکن ها بازیکن هایی هستند که در جام جهانی دیدیم اما اگر بخوایم دقیق نگاه کنیم متوجه می شویم که با نبودن نستا که با کاناوارو یک زوج عالی را در چندین سال تشکیل می دادند نیازی به یک جانشین داریم.در نگاه اول این زیاد نباید نگران کننده باشد چون در جام جهانی هم ایتالیا نستا را در خیلی از بازی ها در اختیار نداشت.اما فاجعه زمانی رخ می دهد که ایتالیا کاناوارو هم نداشته باشد!در خط هافبک تغییر زیادی مشاهده نشده مگر خداحافظی فرانچسکو توتی.آیا ایتالیا به دلیل نبودن توتی خلاقیت در خط هافبک نداشت؟! ایا ایتالیابدون توتی در مارچ سال 2006 آلمان را 4-1 مغلوب نکرد!؟ در ایتالیا فقط خلاقیت نبود که کم بود چیزی به اسم روح تیمی هم بود که کم بود.ما هر از گاهی حرکات زیبا از زامبروتا می دیدیم و ضربات ایستگاهی قشنگ از آندره پیرلو ولی این همان ایتالیا 2006 است؟! تیمی که رکورد نباختن داشت؟!تیمی که بدترین نتیجه اش در جام جهانی تساوی 1-1 مقابل آمریکا بود؟!
ورزشگاه سرتاسر نارنجی بود:
توجیه دیگری که می توان برای بازی زیبای هلند آورد حمایت کامل هوادارانش بود… به طوری که ورزشگاه سراسر نارنجی شده بود.اما آیا ایتالیا آلمان را در نیمه نهایی جام جهانی در حالی که آلمان میزبان بود نبرده بود؟!
بی دقت و بدشانس!
شاید حمله های ایتالیا در نیمه دوم به دلیل اختلاف 2 گل زیاد و تا حدودی احساسی شده بود اما انسجام یافته نبودند.در پاره ای از موارد که می توانستند وارد محوطه جریمه هلند شوند با بی دقتی و یا هوشیاری فن دسار توپ را از دست می دادند و در چند مورد بدشانسی محض باعث می شد که این گل ها بران نشود اما از طرف دیگر هلند نه تنها خوب بازی می کرد بلکه خوش شانس هم بود.گل دوم هلند یک حرکت تمرین شده بود اما ضربه آخر بیشتر حالت آکروباتیک داشت اما امکان چنین گلی و چنین حرکتی خیلی کم است! البته این حرکت می تواند سطح بالای فوتبال هلند و ضعف دفاع ایتالیا هم نشان بدهد.اما هلند خوش شانس هم بود که موقعیت هایی که در اول بازی ایجاد کرد تبدیل به گل شد…
دونادونی یک مربی با صلاحیت؟!
گرچه هنوز مشخص نشده به چه دلیل سرمربی ایتالیا تا کنون باقی مانده اما سوال بحث برانگیز این است که چطور توانسته چنین شاهکاری را به وجود بیاورد!! گفته می شود امروزه حتی لپ لپ هم چنین جوایزی ندارد پس ما دونادونی را از کجا آوردیم؟!(ااین اعصاب منه!!)
شاید نتوان گفت هلند با این روند بازی حتما قهرمان می شود اما می توان پیش بینی کرد که مردان کشور چکمه با ادامه دادن به این شیوه بازی از بزرگان حذف شده خواهند بود!
ای کاش بتوان دوباره ایتالیا را با همان روحیه ی غیر قابل تصور را دید!