درد متعالی چیست؟
به تعریف کتاب دین و زندگی سوم دبیرستان انسان اندکی که از سطح زندگی روزمره و نیاز های طبیعی فراتر می رود و در افق بالاتری می اندیشد،خود را با نیازهایی عمیق تر روبه رو می بیند که تا به پاسخ آنها نرسد آرام و قرار نمی گیرد.این نیاز ها به تدریج به دل مشغولی دغدغه و حتی درد متعالی تبدیل می گردند.این دغدغه و درد نشانه ی بیداری و هوشیاری و ورود به وادی انسانیت است!
خوب این کتاب توضیح مختصری راجع به این مرض همه گیر داد!!
علائم بیماری: یک گوشه با تریپ خسته نشستی و داری به این فکر می کنی تو زندگیت کار خاصی نکردی و از گذشتت اصلا راضی نیستی.بعد به این فکر می کنی که از این جوری بودنت بدت میاد.خودتو آدمی می بینی که داره می خوره و می خوابه و کاری نمی کنه و از ایده آلش فاصله گرفته.می دونی باید بری درستو بخونی یا بری دنبال علاقه هات و الکی نشینی و به در و دیوار نگاه کنی و به خودت فحش بدی اما کمی بعد حس می کنی خسته هستی! بابا تو خودتم بکشی چیزی ازت در نمیاد! خودت رو می خوای بیشتر زجر بدی و به چیزایی فکر می کنی که نداری! شروع می کنی به شمردنشون… بعد می گی باید بجنبی اما چون مازوخیسم داری باز دوباره می شینی و بهشون فکر می کنی که نداریشون و چقدر هر لحظه دور می شند! می گی اصلا قضا اینه که من بهشون نرسم دیگه…
درد متعالی از کجا ایجاد می شود؟
چندتا از عوامل شایع از این قرار هستند:
*توی بچگیت یک دوست اسکول داشتی که مسخرش می کردی و حدودا 10 ساله ندیدیش وقتی می بینیش متوجه میشی که تو اون مدت کلی کتاب خونده تحقیق کرده درس خونده و وقتی می بینیش به خودت می خندی که مسخرش می کردی و حس می کنه با همون استیل داره نگات می کنه!
*بعد امتحان نهایی که از خوزه میای بیرون میلیون ها کاغذ و نوشته دریافت می کنی و با علوی قلم چی ،بعثت و هزاران پیش دانشگاهی روبه رو میشوی و وقتی میای خونه که کمی استراحت کنی با برنامه هایی از قبیل شب امتحان نهایی و … رو به رو میشی! و تازه می فهمی که جدی جدی بزرگ شدی! باید کنکور بدی! بعد حس می کنی توی AKUT
هم راه نمی دنت! اونجا کجاست؟
Aliabade Katul University of Technology
*یکی از دوستای احمقت(از نظر خودت احمق) همیشه تو زمینه ای که تو خیلی دوست داری از تو سر تره! و تو اینو یک توهین به شعور تلقی می کنی!
*با یک حس خفن بودن می ری دانشگاه و اونجا صد تا آدم رو می بینی که لهت می کنند!!
*هی نمره بد می گیری به خودت می گی از امروز…!
*شکست عشقی می خوری!!
این مورد آخر منبع اصلی خیلی از دردای متعالی هست نمونش اینه که تو کاری که خیلی دوست داری و عاشقش هستی به طرز نامردانه ای ناموفقی! یا این که جو می گردت عاشق یک آدمی میشی که حس می کنی خیلی از خودت بالا تره و از دیدن ریختت حالش بهم می خوره البته ممکنه حالش بهم نخوره و تو همچین تصوری داشته باشی در این مواقع خودتو می بینی که هیچی نداری و طرفت…! یا یک آدمی که تو زندگیت خیلی خیلی خیلی قبولش داری بهت می گه تو هیچ کاری نکردی و هیچی نیستی!
درد متعالی یک بیماری سیکل دار:
خوشبختانه یا بدبختانه درد متعالی یک بیماری سیکل دار و خاص 16-20 هست اگه در سنین بالاتر یا پایین تر مشاهده کردید شکه نشید احتمالا دلیلش شکست عشقی بوده!
در این مرض شما یهو دپرس میشید و یهو خودتونو جم و جور می کنید و به پرش می پردازید! کلا از دید یک آدم بیرونی بدون شک دیوونه تلقی میشید… نکته جالبی که این بیماری داره اینه که یهو وجود خدا براتون مهم میشه! شمایی که تا مدت ها می گفتی خدا هست که باشه! وجود خدا یکم براتون مهم میشه! توی این مرض یک روز احساس می کنید که خدا دوستون داره و داره کمکتون می کنه یک روز می گید اصلا خدا کیلو چند؟! روز بعد میگی چرا خدا؟ بعد می گی باهات قهرم! سپس اعتراف می کنید که اونو از همه چیز بیشتر دوست دارید یا این که …!! و جالب اینه که همه ی این وقایع تکرار میشند!
درمان؟!؟!
متاسفانه درمان خاصی نداره اما خوب شاید اگه کمی اندیشه های مازوخیسمی رها بشند به بیمار کمک کنه که سریع تر این دوره رو تموم کنه… مشکل اصلیه بیمار اینه که اصلا نمی خواد باور کنه که تقریبا همه ی هم سن و سالاش به این مرض دچارند و همه به این فکر می کنند که دارند حرف تازه ای می زنند و چقدر خفنند و فلسفی فکر می کنند! اگر شما یک دوست خوب و آروم و بسیار با شعور داشته باشید و زمانی که حمله های این مرض شروع شد بهش زنگ بزنید یا برید باهاش حرف بزنید خیلی خر شانسید! این گزینه به بهبود شما حداقل بیست در صد کمک می کنه! اما خوب تعجب نکن اگه یک روز به دوستت زنگ زدی و اونم دچار به این بیماری دیدی! پس برای این سعی کن این دوستت از خودت کمی بزرگتر باشه؛ سنشو نمی گم عقلشو می گم!!
*یک توصیه بسیار مهم! خیلیایی که این مرض رو دارند حس می کنند درک نمی شند و هیچ کس دوسشون نداره و اصلا مهم نیستند! توصیه میشه وقتتون و اعصابتون رو سر بحث با اینا تو سطل آشغال نریزید!