تجارب کسب شده! ژوئن 17, 2008
Posted by annacqua in Blogroll.Tags: زندگیه!
2 comments
حس می کنم که بعد هر ناکامی باید دلایلش رو بدونم.این خیلی مهم هست که دقیقا بدونی داری از کجا ضربه می خوری و واقعا بدونی چی داره میشه.
-نباید اینو بهت بگم اما… من خیلی بهت اطمینان دارم!
من این جمله رو در عرض اون روز سه بار از دهن سه تا آدم مختلف شنیدم.اما من به طرز عجیبی به خودم اطمینان ندارم.
مشکل اول پیدا شد!البته خودم مدت هاست که می دونستم!
- من خیلی دوست دارم!خیلی زیاد…
زمانی اینو گفت که کمی دیر شده بود!کاش زودتر بهم می گفتی! ای کاش…
- من تا چشم تو دربیاد میرم…
من واسه این که چشم کسی دربیاد کاری رو انجام نمی دم! اصلا انگیزه درستی نیست! چون وسطش می گی که چی؟!
- خیلی خستم فردا میشه ادامه داد… امروز حالش نیست.
من هنوز منتظر فردام!!!
-آناهیتا من قبول نمی شم! می دونم!!
خودمو نباید به منبع انرژی منفی بچسبونم!
-آناهیتا!آناهیتا باش! باور کن خودت از همه بهتری!
اینو تازه فهمیدم… پس از این که 2 ماه سعی کردم که خودم نباشم و در آخر نه اون چیزی شدم که می خواستم نه در حد آناهیتا بود!
-آدما رو در حد خودشون ببین.
هنوزم توی این قضیه مشکل دارم.
-من خیلی خنگم!
به خودت توهین نکن!به کسی هم که به خودش توهین می کنه نزدیک نشو!
-واقعا نفهمیدی؟!
پس از شنیدن این جمله نه سعی کن بزنی تو دهن کسی که اینو گفته نه این که توهین به شعور تلقی کنیش.
-ببخشید…
اگه کسی با ناز و اطوار این جمله رو ادا کرد سعی نکن گوشاتو بگیری! قبول کن که هر کسی یک جوری حرف می زنه! تو دلیل نداره عصبی شی.
-اگه من…
اگه تو چی؟! تموم شد دیگه!
هر وقت خواستی بین دو تا از دوستات که هم رو نمی شناسند هر جور رابطه ای برقرار کنی فقط کمی عاقبت اندیش باش که این دوتا زندگی رو برات جهنم نکنند!