نمی دونم چرا به 3 سال پیشم برگشتم…البته از این قضیه بی نهایت خوشحالم…همه چیزم عادی شده،دوباره پر انرژِ اون آدمی که می خواد همه چیو عوض کنه و بهترین باشه و خوشحاله و اینا… قضیه اینه که مطمئنا من نمی تونم هر غلطی که بخوام بکنم و یقینا یک جایی یک سیلی محکمی خورده میشه تو صورتم و من تا یه مدت مثلا 1 سال داغون میشم…این اتفاق تا حالا 2 بار افتاده!! نمی دونم شاید اسکیل این سیلی ها برای این که رو من اثر بگذارن زیاد شدن یا این که مدت زمان خوب شدنه من واسه این که ضربه کاری تره بیشتر شده…اما هرچی بوده نمیخوام ضعیف باشم…نمی خوام مثل بز به عوامل خارجی که میان و هی زندگیمو به گه می کشن نگاه کنم و منفعل باشم…دوست دارم تلاش کنم…حالا اگه یکی ازم بپرسه چرا؟حس می کنم جوابش اصلا فلسفه بافی و این که بگی هدفت از زندگی و اینا چیه نیست…قضیه خیلی ساده تر از ایناس!حال می کردم از بچگی با این جور پرتلاشو کنه بودن!!!
—
کلی کتاب نخونده فیلم ندیده آهنگ گوش نکرده گودر +1000 تمرین حل نکرده و… دارم!اما خوب بازم حس خفنی دارم!حس این که همه چیز خوبه!من از زندگی دارم لذت می برم همه خوبن و آرامش!اگه به مورفی الان فک کنم گند می خوره…دانم…!!
—
به زودی نقدی از کتاب روح پراگ می خوام بگذارم:دال یکم رفتم تو خط نقدو بررسیو اینا!
–
بازم حوصله نوشتن نیست…!به درک!وبلاگ خودمه مخاطب هم نداره که ازم بخواد که…چی؟واسه ملت بنویسم؟!اون جوری بنویسم که تو دوست داری؟!متاسفم تویی که می خونی نه در قبال خوندن پستم بهم پولی می دی نه برام مهمی(البته دوستان مهمن ههمیشه منظور ناشناسان هستند!) پس دلیل نداره بخوام خودسانسوری و اینا کنم!همینه که هس!
3 اکتبر 2010
4 اکتبر 2010 در 11:15 ق.ظ.
در راستای نوشتن نقدی بر کتاب روح پراگ بد نیست نظری بر http://monjoogh.blogspot.com/2010/08/blog-post_29.html
بیفکنید .والبته http://www.shahrvandemrouz.com/content/4544/default.aspx
هر چند شما خود استاد ترید !
و البته بزرگی می فرماید بزرگترین دفاع (از سیلی روزگار و الباقی) ترس و فرار است و این کار به نظر من رندانه است نه بزدلانه .بزرگی دیگر می فرماید طوفان ها رو نمیشه تغییر داد ولی جهت بادبان رو میشه عوض کرد البته در راستای دفاع از حقوق حیوانات بزها هیچ زمان به گسی که زندگی شان را به گند میکشد نگاه نمیکنند بلکه به حکم غریزه یا هر کوفت دیگری مبارزه میکنند بهتر بود می فرمودید مثل انسان های ضعیف و تو سری خور .
4 اکتبر 2010 در 3:33 ب.ظ.
اون نوشته منو به این که اینو بنویسم وا داشت…این کتاب خیلی سطحی حرف زده اما خوب جاهای خوبی داره
5 اکتبر 2010 در 9:43 ق.ظ.
چاكريم داداش
همينجوري!
6 اکتبر 2010 در 2:14 ب.ظ.
خوشمان آمد
17 اکتبر 2010 در 12:51 ق.ظ.
تو که نمی فهمی من کیم! عمرا
هر قدر هم راهنمایی کنم نمی فهمی
پس سعی نکن
ولی اگه فهمیدی بگو که از دفعات بعدی فحش ننویسم اینجا :دی 2-3 تا رد پا گذاشتما …
در ضمن هر چند شما برای ما دوستی اما ما که برای شما ناشناسیم پس اون فحشت به منم بر می گرده دیگه :پی
عرض ارادت
17 اکتبر 2010 در 6:32 ب.ظ.
1.دیدی که فهمیدم کی هستی!هاها!!!
2.واقعا انقدر از آی کیو من نا امیدی که این جوری کامنت می گذاری ؟ هر قدر راهنمایی کنی نمی فهمم؟!:))) داری منو مسخره می کنی(خوشبینی:پی)
3.می گم چطور بود به اسم کسری کامنت می گذاشتی؟یا سجاد؟یا مرغ شیدا؟:پی!! که دیگه اصلا نفهمم!!
4.جدا همچین آی دی ای داری:پی ؟ یا صرفا جهت راهنمایی من بود؟! شوا!!!
5.مطمئنی فقط 2-3 تا بود؟:))))
17 اکتبر 2010 در 6:42 ب.ظ.
وای!الان رفتم برای بار اول وبلاگت!(قبلنا با گودر می خوندمش!!!) در گوشه چپ وبلاگت چهره ای ازت دیدم:)))) جدا!خدا وکیلی به نتیجه ای جز این که قصد تمسخر منو با این کامنت داشتی می رسی یا نه؟!
17 اکتبر 2010 در 6:45 ب.ظ.
باز دلمو خوش می کنم که نه!!!! لابد فکر کرده این عکس زیاد(!!!) تابلو نیست!!! و من یادم نمیاد که سال ها عکس فیس بوکش بوده!!!! روی عکس می رم و بعله…. آی میلش میاد!!!!!!!!!
دفعه آخرت باشه خلاصه! من هر لحظه بیشتر به اشل فاجعه پی می برم=))
17 اکتبر 2010 در 10:02 ب.ظ.
آخه قرار نبود تو با فیلتر شکن بری تو وبلاگ من! چون عکسه بدون فیلتر شکن نمیاد! و وقتی عکس نباشه دیگه آدم به ذهنش نمی رسه که بره روش ببینه چی می شه!
در ضمن این در جواب فحش هایی بود که داده بودی به من چه! حالت تدافعی گرفتم نا خودآگاه :دی یا شاید هم تهاجمی…
آره اون شوا هم آی دی دوران کودکی که چه عرض کنم دبیرستان منه!