گویند life goes on ! نوامبر 30, 2009
Posted by annacqua in Uncategorized.1 comment so far
اگر آن عهد شکن سر میثاق آید
جان رفته است که با قالب مشتاق آید
همه شب های جهان روز کند طلعت او
گر چو صبحیش نظر بر همه آفاق آید
هر غمی را فرجی است ولیکن ترسم
پیش از آنم بکشد زهر که تریاق آید
گر فراقت نکشد جان به وصالت بدهم
تو گرو بردی اگر جفت و اگر طاق آید.
البته می دونم که شما را سری است که با ما فرو نمی آید چه کنم که دلی از ماست که صبوری هم بهش نمی خوره…
آقای Anathema می فرمایند:
In my dreams I can see you
I can tell you how I feel
In my dreams I can hold you
And it feels so real
I still feel the pain
I still feel your love
I still feel the pain
I still feel your love
گرچه من حتی به خوانند حسادت می کنم… چون من تو خواب فقط می بینم که چشم فراز می کنی!!!!! اما در کل حسم با این آهنگ یکیه…
بیا ببین بیا ببین چه لگدی به بختم می زنم! نوامبر 27, 2009
Posted by annacqua in Uncategorized.1 comment so far
چه میکنی؟چه میکنی؟در این پلید دخمه ها/سیاهها،کبودها/بخارها و دودها؟
ببین چه تیشه میزنی به ریشه ی جوانیت/به عمر و زندگانیت/به هستیت جوانیت/
تبه شدی و مردنی به گورکن سپردنی/ چه میکنی؟چه میکنی؟چه میکنم؟بیا ببین که چون یلان تهمتن چه سان نبرد میکنم/اجاق این شراره را که سوزد و گدازدم/چو آتش وجود خود،خموش و سرد میکنم/
که بود و کیست دشمنم؟ یگانه دشمن جهان/هم آشکار و هم نهان/همان روان بی امان/زمان،زمان،زمان،زمان/
بیا ببین،بیا ببین/ چه سان نبرد میکنم/شکوفه های سبز را چگونه زرد میکنم
م.امید
اما دارم تیشه ای ناجور به زندگیم می زنم…
وقتی گم می شی نوامبر 23, 2009
Posted by annacqua in Uncategorized.add a comment
امروز حس کردم که جدا به این جا تعلق ندارم،حس کردم هیچ سنخیتی با آدم های اطرافم ندارم…حس کردم که نمی خوام مثل اونا فکر کنم،باشم و رفتار کنم… انقدر در این تاریکی سقوط می کردم و به همه جا چنگ می زدم که قابل وصف نبود.بی اختیار شمارت رو گرفتم و بهت زنگ زدم.هنوز بوق نخورده بود که یادم افتاد ما دیگه با هم دوست نیستیم….یادم افتاد که تو برای همیشه رفتی…برای همیشه…بعد به بار سنگین همیشه فکر کردم.یه چیز مثل بغض گلومو فشار داد.از همه این بدبیاری ها خسته شدم…جدی می گم!بسه!
خدایا غلط کردم… بگو چه کنم ؟!
judgement نوامبر 10, 2009
Posted by annacqua in Uncategorized.add a comment
The inequity of fate
The pains of love and hate
The heart-sick memories
That brought you to your knees
And the times when we were young
When life seemed so long
Now you are left alone
Where did it all go wrong
Day after day
You burned it all away
(and it’s too late)
All the hate that feeds your needs
All the sickness you conceive
All the horror you create
Will bring you to your knees
Bye bye dear classmates! نوامبر 8, 2009
Posted by annacqua in Uncategorized.1 comment so far
خیلی بده که فک کنی به یک جمع عظیم تعلق نداری…خیلی افتضاحه…خودتو سعی می کنی بچسبونی ،بندازی ….کلا نمیشه!خودتم رغبت انگار نداری.آدما رو می فهمی…می دونی چی راجع بهت فکر می کنند می دونی چطور باید تحت تاثیرشون قرار بدی اما …دوست نداری خودت رو عوض کنی!این جا خودم رو انتخاب می کنم.حالا به بهای هرچی می خواد باشه!!آدم هایی رو هم انتخاب می کنم که اگر نظر من رو نمی فهمند ولی باز بهش احترام بگذارند.
گرچه می دونم زمان درست می کنه.اما شاید من نیازی نداشته باشم که باهاشون ارتباطی داشته باشم.شاید اندازه کافی دوست دارم و آدم می شناسم
حالمو گرفتید جدا نوامبر 7, 2009
Posted by annacqua in Uncategorized.add a comment
خیلی زور داره که یک سری آدم دورت باشند که حس کنی حرفاتو برعکس می گیرند و بعد به جرم این که اون حرف ها رو زدی(برعکس شده اند حالا!) پرتت کنند بیرون …خیلی بده که حس کنی این چیزایی که الان واسشون دغدغه بوده دغدغه 3 سال پیشت بوده! نمی دونم باید چی بگم…شاید بهتره دیگه هیچی نگفت…و ساکت موند…بسه دیگه!
Nothing else matters! نوامبر 6, 2009
Posted by annacqua in Uncategorized.Tags: خالی کردن اعصاب!, روزمره
add a comment
دوباره برگشتم.بلاگر رو ترک نکردم فقط فکر می کنم Life Goes On دیگر یک وبلاگ آزاد نیست!! چرایش هم به خودم مربوط است(این جا فعلا آزاده !)
—
چیزی که جالبه این هست که بعد از هر امتحان من کلی متحول می شم و جو و اینا منو به شدت می گیره اما شاید در کمتر از 1 ساعت بگم:کو تا امتحان بعدی! فکر می کنم من هیچ وقت یاد نگیرم یک خرخون باشم!همه ی کارهام دقیقه نودی یا وقت اضافه ای شده!
—
پست قبلی مال قرن ها پیشه!!یک سال و 4 ماه قبل …اما خوب خوشحالم با این که از هم جدا شدیم دوباره به هم رسیدیم!خوشحال ترم که طلا شدی با این که این مساوی بود با نبودنت و تنها تر شدنم و فجایعی که برام اتفاق افتاد! و بسیار بهت افتخار کردم که تیم 4 شدی! وقتی هم که نقره جهانی شدی جدا از ته دل خوشحالی کردم!!! اما خوب دوست داشتم طلا بشی.امیدوارم همیشه موفق باشی گرچه گاهی شکست ها ارزشش از موفقیت ها بیشتره…
—
شاید چیزی که باعث میشه انقدر من وقتی بهت فکر می کنم جبهه گیری کنم و یا ازت کینه داشته باشم این باشه که تو شعور من و تقریبا انسان بودن من رو زیر سوال بردی!! تظاهر کردن و دروغ گفتن شاید تنها راهی بود که عقل ناقص تو در اون شرایط می تونست انتخاب کنه اما …من اون زمان نگران این بودم که تو تظاهر کنی و از روی تعارف و شاید ترحم یا نمی دونم نگرانی در حق من اون کارها رو انجام بدی برای همین ازت 100 بار خواهش کردم معضلی داری بگی!دروغ نگی! ترحم نداشته باشی! و تو 200 بار گفتی که من برای «دوستم!!» دارم کار می کنم! «وظیفمه!»
می دونی تو خیلی خودخواه و خودپسند بودی…هر وقت حال می کردی یک حرف می زدی و وقتی حال نمی کردی حتی پسشم نمی گرفتی ! وانمود می کردی اصلا قبلا حرفی نزدی…
اما حالا…نمی دونم باید ازت متشکر باشم یا طلبکار!
خوب تو خیلی اندازه عقل ناقصت و شعور نداشته ات خوب عمل کردی.یعنی اگه تو رو انسان فرض نکنم ،خوب واقعا کولاک کردی!در پاره ای از موارد بسیار قوق انسانی هم بودی حتی…!چیزی که از هیچ کس انتظار نداشتم چه برسه به تو!ازت متشکرم چون اگه تو نبودی من انقدر کنکورم رو خراب نمی کردم و هیچ وقت این رشته قبول نمی شدم !!! یعنی هیچ وقت این جا نبودم…در کمال ناباوری حس می کنم عاشق اینجام!واقعا باورم نمی شه که انقدر این رشته رو دوست داشته باشم.خوب من اندازه 3-4 سال بزرگتر شدم فکر کنم .شاید هیچ کس نتونه تجربه منو داشته باشه.شاید هیچ وقت نمی تونستم یاد بگیرم چطوری ناراحتی ام و استرسم رو کنترل کنم…
اما برام خیلی ناپذیرفتنیه که ببینمت و بدون هیچ حس آشنایی راهمو کج کنم.اما خوب این کار رو 100 بار انجام دادم و احتمالا به 10000 بار هم میرسه.آرزو می کنم ای کاش کاملا فراموش کنم که موجودی مثل تو وجود داشته یا داره یا خواهد داشت!
—-
وقتی می فهمی یکی همش دروغ می گفته و تظاهر می کرده حرف های خوب اون آدم، چیزایی که بهت روحیه می دادند هم به طرز وحشتناکی بی ارزش و شاید یک دروغ می شند…
افسردگی! ژوئن 26, 2008
Posted by annacqua in Blogroll.Tags: زندگیه!
4 comments
من خیلی چیز ها رو به واسطه یک سری آدم هایی که وجودشون به من نیرو می داد پشت سر گذاشتم.حالا یکی دیگشون هم میره!
کسی که من همه ی فحش ها و داد هام رو بهش می گفتم… اونم میره! شاید یکسال دیگه درست بتونیم با هم بشینیم حرف بزنیم شاید سه ماه دیگه شاید هیچ وقت! به هر حال اگه تصور کنیم که بریم جفتمون یک دانشگاه حداقل دیگه هم کلاس نیستیم! این برام بیشتر از این که ناراحت باشه باور نکردنیه!!! غیرقابل باور… چه شکلی ممکنه دیگه با هم همکلاس نباشیم؟ یادمه سال سوم راهنمایی که خواستند کلاس هامون رو قاطی کنند من بیشتر نگران این بودم که ما دیگه هم کلاس نباشیم تا چیز دیگه.اون زمان پس از 2 سال این حس رو داشتم کی می تونه تصور کنه بعد شش سال چه حالی پیدا می کنم…
حتی اگه اسم اون حسی که من بهش دارم عادت باشه باید بگم ترک این عادت بعد 6 سال مشکله! می فهمید؟!
من دوست دارم خیلی زود اونو بقل خودم داشته باشم اما… می تونم آرزو کنم که 1 سال دیگه ببینمش… تا اون به آرزو هاش برسه.
شادی خیلی خوشحال شدم که مرحله 2 قبول شدی! خیلی خیلی خیلی زیاد!
خیلی خوبه که تو و ثمره با هم توی دوره هستید… خیلی خوبه که تنها نیستید! و خیلی خوبه که داری رگباری می خونی!!!
منم یاد می گیرم با تنهاییم و نبودن شما کنار بیام… شاید خاطرات اون روزا رو بنویسم و هر روز بخونم… دیروز به توصیه ات گوش کردم که کمی از خاطرات سال دوم رو نوشتم ولی هرچقدر که جلو تر می رم بیشتر بغضم می گیره!! خیلی مسخرستا! اون خاطرات خیلی قشنگ بودند… تازه به اون جاش رسیده بودم که من 3 بار جلو یکی افتادم زمین! ولی فعلا حس هیچی ندارم… می خوام یک مدت بمیرم! متاسفانه فرصت مرگم ندارم چون اگه یک مدت برم کما کلی بیشتر از زندگی عقب میفتم!
امروز همین جوری رفتم تو فکر که پارسال این موقع ها چی شد؟! یادم افتاد که 6 تیر اومدیم مدرسه که زندگی رو تموم کنیم و کد رو ببندیم که خانم عفاف ما رو از اتاق پرت کرد بیرون! خیلی خاطره هیجان انگیزی بود کلا! شاید این باعث شده امروز انقدر دپرس باشم!!! چه ربطی داره؟!
به هر حال می دونم یکی از معدود آدم هایی که یادشه تولدم کیه دیگه نیست! خیلی خوبه از 3 نفری که بهم هر سال تبریک می گند یکی کم شد!! واسه شروع بد نیست.
نوامیس! ژوئن 25, 2008
Posted by annacqua in Blogroll.Tags: جنگ, خالی کردن اعصاب!, زندگیه!
2 comments
یکی از چیزایی که با شنیدنش دندونامو رو هم فشار می دم ترکیب اضافی نوامیس مردم هست!!
من به این کاری ندارم که حجاب بگذارند خانم ها یا نگذارند با این مشکل دارم که می گند: جرم: تجاوز و… به «نوامیس!» حفظ ناموس! و… واژه ناموس واژه ای هست که قرن ها ازش استفاده میشه و یعنی آبرو.ولی طی سالیان به طرز جالبی تبدیل شده به زن! بعد اگه تو به یک زنی بد نگاه کنی یعنی بی ناموسی!!
البته می گند این تو باور های دینی ما جا داره … مرتیکه کدوم باور دینی؟! شما که قبل از ازدواج کردنتون همه رو دید می زدید یهو بعد ازدواج باور دینیت می ره بالا؟! به هدف متعالی ازدواج هم رسیدیم!! بله رشد معنویت در زوجین!
اینا باور دینی نیستند! چقدر مگه ما گوشامون درازه آخه!! اینا یعنی اون حلقه ازدواجت، حلقه بندگیه! یعنی حتی تو اگه یک شوهر با فرهنگ هم داشته باشی یک جامعه به واسطه یک گذشته فاجعه و یک سری ملا که هر روز تبصره ای مبنی بر ازدواج سوم و چهارم و حرم سرا آزاد(!!) تصویب می کنند بهت از دید یک عروسک نگاه می کنند.یعنی تو وقتی ازدواج می کنی جز ملک شخصی اون آقا می شی…
من نمی گم که چرا ما زن ها این وضعیت رو داریم عکس نیست قضیه… تنها می گم چرا شرایط مساوی نیست؟!چرا ما باور نمی کنیم که با هم مساوی هستیم با وجود تفاوت هامون؟
“بله در قرن 19 در انگلستان زن اجازه خروج از خانه هم نداشت حتی! ببینید در اونجا اصلا زن رو به حساب نمی اوردن”
بله در قرون وسطی و حتی تا همین 1 قرن پیش زن در غرب پوچ بود! خالی بود! بله ما در اون زمان ها هم یک امپراطوری داشتیم! ما کوروش داشتیم… آنها بودند… ما بودیم… یک لحظه فکر کن به حرفات! بودند… بودیم… الان اونا کجاند؟ ما الان کجاییم؟
من نمی گم در امریکا زن ها حقوقشون کاملا رعایت میشه.من چنین ادعایی اگر هم داشتم با دیدن انتحابات امریکا و برخوردی که با هیلاری کلینتون شد حرفمو پس گرفتم! اما خوب می تونی ببینی که اونجا بازم تو صحنه های سیاسیشون چقدر حضور زن ها پررنگ تره.البته شاید بهتر باشه بگم در اکثر صحنه هاشون…
چه می کنه این مخابرات! ژوئن 21, 2008
Posted by annacqua in Blogroll.Tags: زندگیه!
2 comments
مخابرات این روزا کارو بارش سکه هست!
-آنا قبض موبایلم اومده! فکر می کنی چند؟!
- زیاده؟!
-چند؟
-25 تومن!
- نههه!
-بیشتره
- (سکوت!)
-نه!
- سی و سه هزار تومن!!
چند روز قبل:
- آنا فکر کن پول تلفن اومد! 22 هزار تومن موبایل!
- (نمی دونستم باید چی بگم!)
-می دونی پول گوشیم چند اومده؟!
- 30 تومن؟!
- 45تومن!!!
-می تونی با این پول بری سیم کارت جدید بخری که!
اینا باعث می شه که من به مامانم بگم 10 تومن پول اس ام اس که زیاد نیست!! خدا 23 تومنی شدنش رو بخیر کنه…!