کارگاه با تفریحات سالم! فوریه 9, 2008
Posted by annacqua in Blogroll.Tags: پرت و پلا
2 comments
جمعه 19 بهمن 1386 :
تهران،فرزانگان، کارگاه علوم(!!!!!!!!) بچه های فرزانگان.
انقدر کارگاه امسال جالب و جذاب بود که من پس از 1 ساعت بازدید حس کردم که شهود مناسبی از پروژه ها پیدا کردم و سطحم انقدر بالا رفته که دارم می ترکم از این اطلاعات!
گرچه بازدید از پروژه ها لذت بخش نبود اما بازدید از آدما بسیار جالب تر بود!! پس از تلف کردن 2 ساعت و ولگردی با نیلوفر به این نتیجه رسیدیم که کارای بهتری هم میشه کرد !البته من نفهمیدم این ایده رو من زدم نیلوفر زد و یا شخص سومی در کار بود اما دقایقی بعد ما دوربین به دست در حیاط منتظر سوژه بودیم!
به قول نیلوفر نشد از همه عکس بگیریم چون انقدر سوژه بودند که به مدت 10 دقیقه فقط بهشون بر بر نگاه می کردیم!نمونش فرد کثافتی (کثافتو می تونستی به وضوح توش ببینی!) که به دلیل مسائل امنیتی میسر نشد ازش عکس بگیریم:
-نیلوفر بیاا! این یارو رفت آزمایشگاه شیمی خیلی قیافه ی کثافتی داره! بریم اونجا!
نیلوفر به سختی حرکت کرد اما شوق گرفتن عکسی از کثافت جلو چشامو گرفته بود … در یک فرصت مناسب که حواس کثافت نبود رو صورتش زوم کردم و در اون لحظه دیدم به دوربین لبخند زد! و در آخر به طور جدی تمایل داشت شمارشو به من بده!!!!!! حیف شد فقط یک عکس از پشت ازش داریم.
کثافت: یک موجود مذکر با ابروهای بسیار مرتب و کمانی و انگشتانی در پریز برق. کثافت همواره لبخند ژکوند به لب دارد و شلوارش از شدت گشادی …!
بقیه سوژه ها از نظر امنیتی بسیار بهتر از این یکی بودند به زودی عکس ها با جزئیات دقیق آپ می شند!
بازی فوریه 5, 2008
Posted by annacqua in Blogroll.Tags: جنگ
add a comment
من این بازی رو می برم! مطمئنم و تا حالا اطمینان من به من دروغ نگفته
فقط زمان می خوام، شاید یک هفته،شاید یک ماه، شاید یک سال، اما مطمئنا به 2 سال نمی کشه!!
انتخاب فوریه 5, 2008
Posted by annacqua in Blogroll.Tags: جنگ
add a comment
زندگی بهم یاد داده بود که همیشه باید چندین انتخاب داشته باشم وگرنه ول معطلم!
اما مدت هاست که فقط یک انتخاب جلوم می بینم.
فوریه 4, 2008
Posted by annacqua in Blogroll.Tags: خالی کردن اعصاب!
2 comments
مدت هاست که تاریخ تکرار شده و دارم انکارش می کنم… اما الان می تونم خیلی راحت بگم با فرار کردن از واقعیت هیچ چیز درست نمی شه! حتی خراب تر هم میشه… می خوام خیلی راحت باهاش روبرو بشم! می خوام شجاع باشم… شجاع…
————————————————-
راستی همه ی ما انقدر فراموش کاریم؟ همه ی ما عادت داریم که فراموش کنیم کی هستیم؟ همه ی ما انقدر راحت ارزش هامونو فراموش می کنیم؟ همه ی ما نومیدانه می خوایم به یک سری چیزایی که دیگه وجود ندارن دل خوش کنیم؟ همه ی ما انقدر احمقیم که هر حرفی رو باور کنیم؟ همه ی ما انقدر ترسوییم که بعضی حرفا رو نزنیم؟ همه ی ما انقدر راحت دروغ می گیم؟ همه ی ما انقدر ساده می زنیم زیر حرفامون؟ همه ی ما شناختمون از دوستی اینه؟هممون انقدر بی ارزشیم؟!
با این احوال متاسفانه حتی نمی تونم اسم حیوان رو هم رو خودمون بگذارم!
وقتی چندین اتفاق خیلی عجیب به طور اتفاقی پشت سر همه بیفته بازم اسمشو اتفاق می گذاریم؟