وقتی گم می شی نوامبر 23, 2009
Posted by annacqua in Uncategorized.add a comment
امروز حس کردم که جدا به این جا تعلق ندارم،حس کردم هیچ سنخیتی با آدم های اطرافم ندارم…حس کردم که نمی خوام مثل اونا فکر کنم،باشم و رفتار کنم… انقدر در این تاریکی سقوط می کردم و به همه جا چنگ می زدم که قابل وصف نبود.بی اختیار شمارت رو گرفتم و بهت زنگ زدم.هنوز بوق نخورده بود که یادم افتاد ما دیگه با هم دوست نیستیم….یادم افتاد که تو برای همیشه رفتی…برای همیشه…بعد به بار سنگین همیشه فکر کردم.یه چیز مثل بغض گلومو فشار داد.از همه این بدبیاری ها خسته شدم…جدی می گم!بسه!
خدایا غلط کردم… بگو چه کنم ؟!
judgement نوامبر 10, 2009
Posted by annacqua in Uncategorized.add a comment
The inequity of fate
The pains of love and hate
The heart-sick memories
That brought you to your knees
And the times when we were young
When life seemed so long
Now you are left alone
Where did it all go wrong
Day after day
You burned it all away
(and it’s too late)
All the hate that feeds your needs
All the sickness you conceive
All the horror you create
Will bring you to your knees
Bye bye dear classmates! نوامبر 8, 2009
Posted by annacqua in Uncategorized.1 comment so far
خیلی بده که فک کنی به یک جمع عظیم تعلق نداری…خیلی افتضاحه…خودتو سعی می کنی بچسبونی ،بندازی ….کلا نمیشه!خودتم رغبت انگار نداری.آدما رو می فهمی…می دونی چی راجع بهت فکر می کنند می دونی چطور باید تحت تاثیرشون قرار بدی اما …دوست نداری خودت رو عوض کنی!این جا خودم رو انتخاب می کنم.حالا به بهای هرچی می خواد باشه!!آدم هایی رو هم انتخاب می کنم که اگر نظر من رو نمی فهمند ولی باز بهش احترام بگذارند.
گرچه می دونم زمان درست می کنه.اما شاید من نیازی نداشته باشم که باهاشون ارتباطی داشته باشم.شاید اندازه کافی دوست دارم و آدم می شناسم
حالمو گرفتید جدا نوامبر 7, 2009
Posted by annacqua in Uncategorized.add a comment
خیلی زور داره که یک سری آدم دورت باشند که حس کنی حرفاتو برعکس می گیرند و بعد به جرم این که اون حرف ها رو زدی(برعکس شده اند حالا!) پرتت کنند بیرون …خیلی بده که حس کنی این چیزایی که الان واسشون دغدغه بوده دغدغه 3 سال پیشت بوده! نمی دونم باید چی بگم…شاید بهتره دیگه هیچی نگفت…و ساکت موند…بسه دیگه!
Nothing else matters! نوامبر 6, 2009
Posted by annacqua in Uncategorized.Tags: خالی کردن اعصاب!, روزمره
add a comment
دوباره برگشتم.بلاگر رو ترک نکردم فقط فکر می کنم Life Goes On دیگر یک وبلاگ آزاد نیست!! چرایش هم به خودم مربوط است(این جا فعلا آزاده !)
—
چیزی که جالبه این هست که بعد از هر امتحان من کلی متحول می شم و جو و اینا منو به شدت می گیره اما شاید در کمتر از 1 ساعت بگم:کو تا امتحان بعدی! فکر می کنم من هیچ وقت یاد نگیرم یک خرخون باشم!همه ی کارهام دقیقه نودی یا وقت اضافه ای شده!
—
پست قبلی مال قرن ها پیشه!!یک سال و 4 ماه قبل …اما خوب خوشحالم با این که از هم جدا شدیم دوباره به هم رسیدیم!خوشحال ترم که طلا شدی با این که این مساوی بود با نبودنت و تنها تر شدنم و فجایعی که برام اتفاق افتاد! و بسیار بهت افتخار کردم که تیم 4 شدی! وقتی هم که نقره جهانی شدی جدا از ته دل خوشحالی کردم!!! اما خوب دوست داشتم طلا بشی.امیدوارم همیشه موفق باشی گرچه گاهی شکست ها ارزشش از موفقیت ها بیشتره…
—
شاید چیزی که باعث میشه انقدر من وقتی بهت فکر می کنم جبهه گیری کنم و یا ازت کینه داشته باشم این باشه که تو شعور من و تقریبا انسان بودن من رو زیر سوال بردی!! تظاهر کردن و دروغ گفتن شاید تنها راهی بود که عقل ناقص تو در اون شرایط می تونست انتخاب کنه اما …من اون زمان نگران این بودم که تو تظاهر کنی و از روی تعارف و شاید ترحم یا نمی دونم نگرانی در حق من اون کارها رو انجام بدی برای همین ازت 100 بار خواهش کردم معضلی داری بگی!دروغ نگی! ترحم نداشته باشی! و تو 200 بار گفتی که من برای «دوستم!!» دارم کار می کنم! «وظیفمه!»
می دونی تو خیلی خودخواه و خودپسند بودی…هر وقت حال می کردی یک حرف می زدی و وقتی حال نمی کردی حتی پسشم نمی گرفتی ! وانمود می کردی اصلا قبلا حرفی نزدی…
اما حالا…نمی دونم باید ازت متشکر باشم یا طلبکار!
خوب تو خیلی اندازه عقل ناقصت و شعور نداشته ات خوب عمل کردی.یعنی اگه تو رو انسان فرض نکنم ،خوب واقعا کولاک کردی!در پاره ای از موارد بسیار قوق انسانی هم بودی حتی…!چیزی که از هیچ کس انتظار نداشتم چه برسه به تو!ازت متشکرم چون اگه تو نبودی من انقدر کنکورم رو خراب نمی کردم و هیچ وقت این رشته قبول نمی شدم !!! یعنی هیچ وقت این جا نبودم…در کمال ناباوری حس می کنم عاشق اینجام!واقعا باورم نمی شه که انقدر این رشته رو دوست داشته باشم.خوب من اندازه 3-4 سال بزرگتر شدم فکر کنم .شاید هیچ کس نتونه تجربه منو داشته باشه.شاید هیچ وقت نمی تونستم یاد بگیرم چطوری ناراحتی ام و استرسم رو کنترل کنم…
اما برام خیلی ناپذیرفتنیه که ببینمت و بدون هیچ حس آشنایی راهمو کج کنم.اما خوب این کار رو 100 بار انجام دادم و احتمالا به 10000 بار هم میرسه.آرزو می کنم ای کاش کاملا فراموش کنم که موجودی مثل تو وجود داشته یا داره یا خواهد داشت!
—-
وقتی می فهمی یکی همش دروغ می گفته و تظاهر می کرده حرف های خوب اون آدم، چیزایی که بهت روحیه می دادند هم به طرز وحشتناکی بی ارزش و شاید یک دروغ می شند…
تاریکی مارس 8, 2008
Posted by annacqua in Uncategorized.3 comments
Everything will look better,
Under the light that will come from the sun!
This night will be gone,
Darkness will fade out!
Hills will be seen,
I will go on looking for you.
تولدت مبااااارک!/Happy birthday/Buon compleanno/ فوریه 13, 2008
Posted by annacqua in Uncategorized.Tags: متفرقه
3 comments
5شنبه 25 اسفند ، 14 فبریه(از تاریخ قمری خوشم نمیاد اونو نمی گم!) مصادف با ولنتاین(!!!!!!!!!) تولد یک دشمن
عزیز است!دشمنی که از صد تا دوست بهتره!
بسی پیر شدیااا!لاان چند سالت شد؟! 19؟! خوب دیگه پات لبه گوره جوون(!!).–> خوب فکر کنم این جمله ای که گفتم پارادوکس داشت!
هی فلانی تولدت مباارکک!
خدا رو شکر که یک سال دیگه رو به سلامت گذروندی!
و بابت روزای شادی که داشتی و خندیدی خدا رو شکر…
حالا برات چندتا دعا می کنم:
روزای خوبی رو در پیش داشته باشی و هر روزت بهتر از دیروزت باشه(تیریپ صاایرن!!)
موفقیت های زیادی رو کسب کنی(چه تو زمینه هنری،چه علمی، چه اجتماعی!)
خلاصه از زندگیت لذت ببری!
کادو می خوای؟! با من شوخی نکن! من اصفهانیم!! از این چیزا خبری نیس(مزاح می فرمایم!)
و چون خیلی شعر و ترانه دوست داری یه شعر واست دارم:
Today’s the day
We get to say
We’re happy you were born-
Hooray!
می دونم که این ترانه سطحش برات خیلی بالاست ولی خوب تو هم باید پیشرفت کنی دیگه
!
خوب دیگه ! خوشت نیاد! زیادی شاد شدی! بعدا با هم حساب می کنیم ;(
بازم توهم زدم! فوریه 11, 2008
Posted by annacqua in Uncategorized.Tags: خالی کردن اعصاب!
add a comment
یک مدت فکر می کردم خیلی مثبت اندیشم اما دیشب متوجه شدم که من بدون دلیل خاصی بدترین حدس ها و فکرا رو راجع به دوستام کردم!!