jump to navigation

تجارب کسب شده! ژوئن 17, 2008

Posted by annacqua in Blogroll.
Tags:
2 comments

حس می کنم که بعد هر ناکامی باید دلایلش رو بدونم.این خیلی مهم هست که دقیقا بدونی داری از کجا ضربه می خوری و واقعا بدونی چی داره میشه.

-نباید اینو بهت بگم اما… من خیلی بهت اطمینان دارم!

من این جمله رو در عرض اون روز سه بار از دهن سه تا آدم مختلف شنیدم.اما من به طرز عجیبی به خودم اطمینان ندارم.

مشکل اول پیدا شد!البته خودم مدت هاست که می دونستم!

- من خیلی دوست دارم!خیلی زیاد…

زمانی اینو گفت که کمی دیر شده بود!کاش زودتر بهم می گفتی! ای کاش…

- من تا چشم تو دربیاد میرم…

من واسه این که چشم کسی دربیاد کاری رو انجام نمی دم! اصلا انگیزه درستی نیست! چون وسطش می گی که چی؟!

- خیلی خستم فردا میشه ادامه داد… امروز حالش نیست.

من هنوز منتظر فردام!!!

-آناهیتا من قبول نمی شم! می دونم!!

خودمو نباید به منبع انرژی منفی بچسبونم!

-آناهیتا!آناهیتا باش! باور کن خودت از همه بهتری!

اینو تازه فهمیدم… پس از این که 2 ماه سعی کردم که خودم نباشم و در آخر نه اون چیزی شدم که می خواستم نه در حد آناهیتا بود!

-آدما رو در حد خودشون ببین.

هنوزم توی این قضیه مشکل دارم.

-من خیلی خنگم!

به خودت توهین نکن!به کسی هم که به خودش توهین می کنه نزدیک نشو!

-واقعا نفهمیدی؟!

پس از شنیدن این جمله نه سعی کن بزنی تو دهن کسی که اینو گفته نه این که توهین به شعور تلقی کنیش.

-ببخشید…

اگه کسی با ناز و اطوار این جمله رو ادا کرد سعی نکن گوشاتو بگیری! قبول کن که هر کسی یک جوری حرف می زنه! تو دلیل نداره عصبی شی.

-اگه من…

اگه تو چی؟! تموم شد دیگه!

هر وقت خواستی بین دو تا از دوستات که هم رو نمی شناسند هر جور رابطه ای برقرار کنی فقط کمی عاقبت اندیش باش که این دوتا زندگی رو برات جهنم نکنند!

لعنت به … ژوئن 15, 2008

Posted by annacqua in Blogroll.
Tags:
3 comments

من چه گناهی کردم که همش راهای پرپیچ و خم و دردناک و اعصاب خورد کن و … میرم؟!

به کدوم احمقی بگم من اعصاب امتحان تاریخ ندارم؟!

بابا به کدوم خری بگم من فقط می خوام بدونم رد شدنم یا قبول شدم؟!

الان حتی خوشحالم می شم بهم بگید مرحله 2 رد شدم! بگید دیگه! در مورد این که دلم روشنه حرف نزنید چون خودم می دونم قبول شدنم تا چه حد افسانه ای هستش!

من همین جا اعلام می کنم اگه من قبول شده باشم هر کاری که بگید انجام می دم!”هرکاری!!”

به هر حال خدای عزیز یک کارایی انجام می دند که گاهی فکر می کنم دارند اسکولم می کنند و دیگه حال ندارم که ازش بپرسم چرا؟! نخواست دیگه! دوست نداشت! عادیه اینا! کلا ایشون خیلی چیزا دوست ندارند! باهات دعوا دارم! آره!!! من مشکل روانی دارم که دارم با تو بحث می کنم! چون تو هم قد من نیستی! تو خیلی بزرگی باحالی مهربونی خفنی دوست داشتنی هستی منو مثل یک پشه از خودت دور می کنی… اما حق ندارم بهت بگم چقدر عصبیم می کنی؟! حق ندارم بهت بگم ازم انتظار زیادی داری؟ حق ندارم داد بزنم بسه دیگه؟!!!!!!!!! بسه! بسه! زنده باد ولایت فقیه فقط از من امتحان تاریخ نگیرید! من دیگه نه می خوام برم شریف نه تهران نه هیچ قبرستون دیگه ای! من دیگه نمی خوام تلاش کنم! من دیگه نمی خوام … می خوام زودتر تموم شند! حالمو از چیزایی که دوست داشتم بهم زدی! فکر کن از شیمی آلی خوندنم دیگه آرامش نمی گیرم! احساس ناراحتی می کنم! وقتی می خوانمش یاد مرحله دوم میوفتم که چی شد! و یاد این میوفتم که من چه امتحانای سخت تر از اون و سوالای مشکل تر از اونا رو حل می کردم … به این فکر می کردم که اون آخرا مطمئن بودم قبول می شم! به این فکر می کردم از یک بچه کنکوری بیشتر خونده بودم… بعد به این فکر می کنم که چقدر ساده چقدر احمقانه چقدر مسخره امتحانم جهنم شد! چه حسی داشتم در اون موقع؟! نمی دونم! اما از دستت عصبانیم! دیوونم کردی! چرا قبل امتحان به آدم انقدر انرژی می دی انقدر امید انقدر بشارت فتح و پیروزی و یک جور اطمینان بعدش این کارو می کنی یهو همه تو خوابشون یک چیزی می بینند که فلانی به موفقیت رسید و طلا شد؟! مهرو می گه می فهمی اینا رو … خدا که خمیر بازی نمی کنه! اما من شک دارم! اصلا ایمانی که انقدر راحت به شک برسه همون بهتر که نباشه! و اون اعتقاد من همش باد هوا بود! من آدم کثافتی هستم خواستی اینو بهم ثابت کنی! باشه! خیلی راحت بهم ثابت کردی… من یک آدم بی جنبه احساساتی وابسته به یک سری چیزای به قول خودت دنیوی و جایگاهم تو جهنمت هست! من تورو واسه خودت دوست ندارم! واسه این دوست دارم که به یکی غر بزنم با یکی حرف بزنم! آره من پرحرفم! تو درست می گی! من بچه ننم! روح کوچکی دارم… باشه به این دلمو خوش می کنم که کنکورم رو خوب می دم و… آخه من بهت چی بگم؟! چرا منو می ندازی تو کاری و هزار تا امداد غیبی و وقتی که تازه احساس موفقیت و شادی می کنم وقتی که دارم لذت می برم پرتم می کنی پایین؟! چرا نمی گذاری مثل گذشته خودم اون کار رو ول کنم و دنبال چیز جدیدی باشم؟! چرا اختیار رو از من داری می گیری؟! چرا منو به حال خودم نمی گذاری؟!!! نمی خوام از این کمکات رو! واسه بنده های صالحت نگه دار! واسه اونایی که میرن سر سفره ابولفضل! ببین من بنده ی خنگ و خر و بدقیافه بد طینت و هر بدی که تو می گی هستم اصلا! چی می خوای از جونم!؟! من ازت کمک دیگه نمی خوام ازت می خوام سنگ جلو پام نندازی! نمی خواد بهم بگی من بلا ازت دور می کنم و … چون می دونم که بد دادن مرحله دومم اصلا و ابدا عادی نیست! امتحانی که من می تونستم بهترین نمره رو ازش بگیرم! بسسسسه! باشه!؟ اره می دونم من اگه می رفتم دوره آدم کثافتی می شدم ! می فهمم اصلا شاید توی خیابون تصادف می کردم جوون مرگ می شدم؟! می دونی منو اصلا می کشتن خفه می کردن و بالاخره نخبه مملکته دیگه! اصلا یک دختر چرا باید عاشق شیمی باشه! قباحت داره! کراحت داره! «…ت» داره! واسه من سفر مشهد جور می کنی؟! نمی خوام بیام! نمی یام! مشکلیه؟! چیو می خوای ثابت کنی؟! این که تو انقدر قدرتمندی که منو مجبور کنی که هر کاری بکنم؟!اگه این جوریه اصلا چرا می گی من به انسان اختیار دادم؟! من کاملا به جبر معتقدم! چون تو هرکی رو دوست داری هدایت می کنی! منو هدایت نمی کنی! من آدم کثافتیم چون قضای الهیه! برو با بندگان صالحت حال کن و من رو یک گناهکار بدون که کفران نعمتت می کنم!چیو می خوای ثابت کنی؟ حال می ده یک مورچه رو بکشی؟این همه به قول خودت و کارمندات بهت کفر گفتم … خالی شدم؟! نه!! چون ازت عصبانیم… خیلی ممنونم که مشاور قلمچی بهم زنگ زد!!!! می خوای خفم کنی؟!

حافظا گر ندهد داد دلت آصف عهد       کام دشوار بدست آوری از خودکامی

آره جون عمت!!

مرگ قهرمان… ژوئن 10, 2008

Posted by annacqua in Blogroll.
Tags:
5 comments

ایتالیا03 هلند

زمانی که لاله های نارنجی می شکوفند!

لاله های نارنجی دیشب بوی قهرمانی می دادند! پس از حذف ناباورانه در مرحله یک هشتم نهایی جام جهانی ،کسب نتایج ضعیف و نگران کننده و نظر بد مردم هلند به نتیجه گیری تیمشان در یورو 2008 مارکو فان باستن ثابت کرد که تنهای یک بازیکن فوتبال نبوده.هلند دیشب یک فوتبال رو به جلو با برنامه و صد البته زیبا بازی کرد.هماهنگی بازیکنان پاس های خوب.بازی هوشمندانه از بازیکنان.هلند با زیبایی هرچه تمام تر خط دفاع ایتالیا را تخریب کرد و هرچه خواست انجام داد.هلند با طراوت و دونده بازی می کرد.با این که با برنامه بود اما ماشینی نبود یک فوتبال خلاقانه در عین کسب نتیجه یک نمایش خوب برای آنها تلقی می شود. این ها در حالی است که هلند آرین روبن ستاره جوان خط حمله اش را در اختیار نداشت و فن پرسی تازه از بند مصدومیت رها شده بود.نمایش هلند نه تنها ایتالیا را نگران کرد بلکه هشداری به فرانسه هم بود چون از بین این سه تیم بزرگ در بهترین حالت یکی به زودی با جام خداحافظی خواهد کرد!

«تحقیر قهرمان!

قهرمان جام جهانی،تیمی که با چهار بار قهرمانی در جام جهانی به همراه برزیل رکورد دار قهرمانی است.با بیشتر ستاره هایش در اولین بازی سه گل دریافت می کند!

این همان تیمی است که معروف است به دفاع بتونی! اما در این بازی چیزی به اسم مدافع دیده نمی شد! و بوفون دروازه بانی که بهترین دروازه بان جام جهانی،یکی از بهترین دروازه بان های جهان،نامزد بهترین بازیکن جهان و … سه بار دروازه اش را باز شده دید!

این همان تیم لیپی است؟!

بیشتر بازیکن ها بازیکن هایی هستند که در جام جهانی دیدیم اما اگر بخوایم دقیق نگاه کنیم متوجه می شویم که با نبودن نستا که با کاناوارو یک زوج عالی را در چندین سال تشکیل می دادند نیازی به یک جانشین داریم.در نگاه اول این زیاد نباید نگران کننده باشد چون در جام جهانی هم ایتالیا نستا را در خیلی از بازی ها در اختیار نداشت.اما فاجعه زمانی رخ می دهد که ایتالیا کاناوارو هم نداشته باشد!در خط هافبک تغییر زیادی مشاهده نشده مگر خداحافظی فرانچسکو توتی.آیا ایتالیا به دلیل نبودن توتی خلاقیت در خط هافبک نداشت؟! ایا ایتالیابدون توتی در مارچ سال 2006 آلمان را 4-1 مغلوب نکرد!؟ در ایتالیا فقط خلاقیت نبود که کم بود چیزی به اسم روح تیمی هم بود که کم بود.ما هر از گاهی حرکات زیبا از زامبروتا می دیدیم و ضربات ایستگاهی قشنگ از آندره پیرلو ولی این همان ایتالیا 2006 است؟! تیمی که رکورد نباختن داشت؟!تیمی که بدترین نتیجه اش در جام جهانی تساوی 1-1 مقابل آمریکا بود؟!

ورزشگاه سرتاسر نارنجی بود:

توجیه دیگری که می توان برای بازی زیبای هلند آورد حمایت کامل هوادارانش بود… به طوری که ورزشگاه سراسر نارنجی شده بود.اما آیا ایتالیا آلمان را در نیمه نهایی جام جهانی در حالی که آلمان میزبان بود نبرده بود؟!

بی دقت و بدشانس!

شاید حمله های ایتالیا در نیمه دوم به دلیل اختلاف 2 گل زیاد و تا حدودی احساسی شده بود اما انسجام یافته نبودند.در پاره ای از موارد که می توانستند وارد محوطه جریمه هلند شوند با بی دقتی و یا هوشیاری فن دسار توپ را از دست می دادند و در چند مورد بدشانسی محض باعث می شد که این گل ها بران نشود اما از طرف دیگر هلند نه تنها خوب بازی می کرد بلکه خوش شانس هم بود.گل دوم هلند یک حرکت تمرین شده بود اما ضربه آخر بیشتر حالت آکروباتیک داشت اما امکان چنین گلی و چنین حرکتی خیلی کم است! البته این حرکت می تواند سطح بالای فوتبال هلند و ضعف دفاع ایتالیا هم نشان بدهد.اما هلند خوش شانس هم بود که موقعیت هایی که در اول بازی ایجاد کرد تبدیل به گل شد…

دونادونی یک مربی با صلاحیت؟!

گرچه هنوز مشخص نشده به چه دلیل سرمربی ایتالیا تا کنون باقی مانده اما سوال بحث برانگیز این است که چطور توانسته چنین شاهکاری را به وجود بیاورد!! گفته می شود امروزه حتی لپ لپ هم چنین جوایزی ندارد پس ما دونادونی را از کجا آوردیم؟!(ااین اعصاب منه!!)

شاید نتوان گفت هلند با این روند بازی حتما قهرمان می شود اما می توان پیش بینی کرد که مردان کشور چکمه با ادامه دادن به این شیوه بازی از بزرگان حذف شده خواهند بود!

ای کاش بتوان دوباره ایتالیا را با همان روحیه ی غیر قابل تصور را دید!

درد متعالی! می 31, 2008

Posted by annacqua in Blogroll.
6 comments

درد متعالی چیست؟

به تعریف کتاب دین و زندگی سوم دبیرستان انسان اندکی که از سطح زندگی روزمره و نیاز های طبیعی فراتر می رود و در افق بالاتری می اندیشد،خود را با نیازهایی عمیق تر روبه رو می بیند که تا به پاسخ آنها نرسد آرام و قرار نمی گیرد.این نیاز ها به تدریج به دل مشغولی دغدغه و حتی درد متعالی تبدیل می گردند.این دغدغه و درد نشانه ی بیداری و هوشیاری و ورود به وادی انسانیت است!

خوب این کتاب توضیح مختصری راجع به این مرض همه گیر داد!!

علائم بیماری: یک گوشه با تریپ خسته نشستی و داری به این فکر می کنی تو زندگیت کار خاصی نکردی و از گذشتت اصلا راضی نیستی.بعد به این فکر می کنی که از این جوری بودنت بدت میاد.خودتو آدمی می بینی که داره می خوره و می خوابه و کاری نمی کنه و از ایده آلش فاصله گرفته.می دونی باید بری درستو بخونی یا بری دنبال علاقه هات و الکی نشینی و به در و دیوار نگاه کنی و به خودت فحش بدی اما کمی بعد حس می کنی خسته هستی! بابا تو خودتم بکشی چیزی ازت در نمیاد! خودت رو می خوای بیشتر زجر بدی و به چیزایی فکر می کنی که نداری! شروع می کنی به شمردنشون… بعد می گی باید بجنبی اما چون مازوخیسم داری باز دوباره می شینی و بهشون فکر می کنی که نداریشون و چقدر هر لحظه دور می شند! می گی اصلا قضا اینه که من بهشون نرسم دیگه…

درد متعالی از کجا ایجاد می شود؟

چندتا از عوامل شایع از این قرار هستند:

*توی بچگیت یک دوست اسکول داشتی که مسخرش می کردی و حدودا 10 ساله ندیدیش وقتی می بینیش متوجه میشی که تو اون مدت کلی کتاب خونده تحقیق کرده درس خونده و وقتی می بینیش به خودت می خندی که مسخرش می کردی و حس می کنه با همون استیل داره نگات می کنه!

*بعد امتحان نهایی که از خوزه میای بیرون میلیون ها کاغذ و نوشته دریافت می کنی و با علوی قلم چی ،بعثت و هزاران پیش دانشگاهی روبه رو میشوی و وقتی میای خونه که کمی استراحت کنی با برنامه هایی از قبیل شب امتحان نهایی و … رو به رو میشی! و تازه می فهمی که جدی جدی بزرگ شدی! باید کنکور بدی! بعد حس می کنی توی AKUT

هم راه نمی دنت! اونجا کجاست؟

Aliabade Katul University of Technology

*یکی از دوستای احمقت(از نظر خودت احمق) همیشه تو زمینه ای که تو خیلی دوست داری از تو سر تره! و تو اینو یک توهین به شعور تلقی می کنی!

*با یک حس خفن بودن می ری دانشگاه و اونجا صد تا آدم رو می بینی که لهت می کنند!!

*هی نمره بد می گیری به خودت می گی از امروز…!

*شکست عشقی می خوری!!

این مورد آخر منبع اصلی خیلی از دردای متعالی هست نمونش اینه که تو کاری که خیلی دوست داری و عاشقش هستی به طرز نامردانه ای ناموفقی! یا این که جو می گردت عاشق یک آدمی میشی که حس می کنی خیلی از خودت بالا تره و از دیدن ریختت حالش بهم می خوره البته ممکنه حالش بهم نخوره و تو همچین تصوری داشته باشی در این مواقع خودتو می بینی که هیچی نداری و طرفت…! یا یک آدمی که تو زندگیت خیلی خیلی خیلی قبولش داری بهت می گه تو هیچ کاری نکردی و هیچی نیستی!

درد متعالی یک بیماری سیکل دار:

خوشبختانه یا بدبختانه درد متعالی یک بیماری سیکل دار و خاص 16-20 هست اگه در سنین بالاتر یا پایین تر مشاهده کردید شکه نشید احتمالا دلیلش شکست عشقی بوده!

در این مرض شما یهو دپرس میشید و یهو خودتونو جم و جور می کنید و به پرش می پردازید! کلا از دید یک آدم بیرونی بدون شک دیوونه تلقی میشید… نکته جالبی که این بیماری داره اینه که یهو وجود خدا براتون مهم میشه! شمایی که تا مدت ها می گفتی خدا هست که باشه! وجود خدا یکم براتون مهم میشه! توی این مرض یک روز احساس می کنید که خدا دوستون داره و داره کمکتون می کنه یک روز می گید اصلا خدا کیلو چند؟! روز بعد میگی چرا خدا؟ بعد می گی باهات قهرم! سپس اعتراف می کنید که اونو از همه چیز بیشتر دوست دارید یا این که …!! و جالب اینه که همه ی این وقایع تکرار میشند!

درمان؟!؟!

متاسفانه درمان خاصی نداره اما خوب شاید اگه کمی اندیشه های مازوخیسمی رها بشند به بیمار کمک کنه که سریع تر این دوره رو تموم کنه… مشکل اصلیه بیمار اینه که اصلا نمی خواد باور کنه که تقریبا همه ی هم سن و سالاش به این مرض دچارند و همه به این فکر می کنند که دارند حرف تازه ای می زنند و چقدر خفنند و فلسفی فکر می کنند! اگر شما یک دوست خوب و آروم و بسیار با شعور داشته باشید و زمانی که حمله های این مرض شروع شد بهش زنگ بزنید یا برید باهاش حرف بزنید خیلی خر شانسید! این گزینه به بهبود شما حداقل بیست در صد کمک می کنه! اما خوب تعجب نکن اگه یک روز به دوستت زنگ زدی و اونم دچار به این بیماری دیدی! پس برای این سعی کن این دوستت از خودت کمی بزرگتر باشه؛ سنشو نمی گم عقلشو می گم!!

*یک توصیه بسیار مهم! خیلیایی که این مرض رو دارند حس می کنند درک نمی شند و هیچ کس دوسشون نداره و اصلا مهم نیستند! توصیه میشه وقتتون و اعصابتون رو سر بحث با اینا تو سطل آشغال نریزید!

تاریکی مارس 8, 2008

Posted by annacqua in Uncategorized.
3 comments

Everything will look better,
Under the light that will come from the sun!
This night will be gone,
Darkness will fade out!

Hills will be seen,
I will go on looking for you.


این باور کردنیه؟! فوریه 20, 2008

Posted by annacqua in Blogroll.
Tags:
2 comments

من با دوستم تو تابستون یک کار جالب کردیم! برای هم میل زدیم رویاهامون چیه!! و من دوباره پس از نزدیک 7 ماه حرفامو خوندم:

1. Olampiad shimi

2. khoondane CE va dar kenaresh CS to sharif
3. kar kardan toye yek jaye pazhooheshi va kamelan tahghighaT
4. kar kardan toye sherkate ubuntu!
5. zadane 1 sherkate narmafzari
6. dars dadan toye farzanegan(!!!!!!!)
7.ketab neveshtan
8. raftan soraghe musighi
9. bazigari(!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)
10. mosaferat kardan
11. doctoraye CS gereftan!
 حدودا یک ماه بود که درجا می زدم می خواستم سقوط کنم! اما الان می خوام اووووووووووجججججج بگیرمممممممممممممممم بازم می خوام بالا برم! بالاتر!!!!!
تا یک روز بسیار عالی و رویای تنها 8 روز وقته!!

زمان فوریه 17, 2008

Posted by annacqua in Blogroll.
Tags:
2 comments

هیچ زمانی واسه پشیمانی نیست. هیچ فرصتی برای برگشت نیست و هیچ رمقی برای اشک ریختن!  تنها انتخاب ادامه دادن و جلو رفتن هست… هیچ انتخاب دیگه ای نیست و هیچ بازگشتی در کار نیست…

مدت هاست که دارم سعی می کنم این جملات رو درک کنم!!!!!! اما هر بار سنگین تر از دفعه ی قبل می شند!

جاودانگی فوریه 15, 2008

Posted by annacqua in Blogroll.
Tags:
1 comment so far

خیلیا هستند اما نیستند خیلی نیستند اما هستند! شایدم نیستند و نیستند و جاودانگی مسخرشون تصویری ازشون می سازه که فکر می کنیم هستند! اما این عجیبه که وقتی کسی رفت یه جای دیگه،ترکت کرد، مرد(!!!)یا … بازم باشه و از اون عجیب تر اینه که کسی همیشه باشه در حالی که تو چیزی نمی بینی…

گاهی از جاودانگی آدما حالم بهم می خوره! چون اون چیزی که می ده اون آدم نیست. مردم هزاران مقاله و تحقیق از آدمای جاودانه ی تاریخ می نویسند،هزاران نفر سعی در این دارند که بگند اون آدم ها چه جوری بوندند ! می خوان از نیتاشون بگند می خوان از این بگند که فلانی در چنین روزی در برخورد با یکی دیگه چه جوری بود! چه عکس العملی داشت؟! چرا گذشته انقدر جالبه؟! چرا نیت آدمای 2000 سال پیش برامون مهم هست؟ اگه می خواین بگین با دونستن اینا می خوایم درس بگیریم باید بگم که این جمله ی “تاریخ تکرار میشه” در زندگیم شده یک اصل! چرا واسه ی ما آدما جالبه که یکی دیگه داره چه جوری بازی می کنه؟ چرا می خوایم اونا رو از فراموش شدن محفوظ نگه داریم؟ چرا خودمون از فراموش شدن می ترسیم؟!

شاید مرگ واقعی یک آدم فراموش شدندش باشه…نه! این خیلی بزرگ تر از مرگ هست. وقتی یکی می میره یعنی اول بوده بعد مرده ! اما وقتی فراموش میشه یعنی اصلا بودنشم زیر سوال میره!! شاید این ضرورت اینه که ما ردی از خودمون به جا بگذاریم. اما خوب چرا ما دوست داریم که به آیندگانمون بگیم که زمانی ما زندگی کردیم؟ زمانی واسه آرمان هامون جنگیدیم؟ زمانی بابت موفقیت هامون ازمون تقدیر شد؟ چرا می خوایم توجه همگان رو جلب کنیم؟

شاید چون کمال گرا هستیم. اما این که کمال نیست! من می تونم خیلی آدم تزرگی باشم اما دیگران ندونند… شاید در اون صورت به خودم نگم بزرگ! شاید بگم من آدم بزرگی نیستم چون اگه بودم دیگران بهم توجه می کردند. یعنی دیگران برام مثل یک آینه باشند.

کدوم یکی بهتره؟ کسی که برای خودش بهترین باشه یا کسی که همواره به این توجه کنه که آیا از نظر دیگران بهترینه یا نه؟

الان که فکر می کنم می بینم که چرا بعضیا روی زندگی آدم های بزرگ کلی تحقیق و کار می کنند… شاید اونا هم جاودانگی می خوان! و به خاطر این که افرادی که روشون دارند کار می کنند جاودانند امکان جاودانگی اونا هم هست! اما خود من به این دلیل رو زندگی آدمای جاودانه کار نمی کنم! این شد مثال نقض! اونا یک جوری منو شیفته ی خودشون می کنند! شاید اینم باز به دلیل کمال گرایی من هست!!!! دنبال آدمایی هستم که از نظرم آدمای موفقی هستند. شاید اونا دارند به من یاد می دند که چگونه جاودانه باشم!

تولدت مبااااارک!/Happy birthday/Buon compleanno/ فوریه 13, 2008

Posted by annacqua in Uncategorized.
Tags:
3 comments

 

Happy Birthday

5شنبه 25 اسفند ، 14 فبریه(از تاریخ قمری خوشم نمیاد اونو نمی گم!) مصادف با ولنتاین(!!!!!!!!!) تولد یک دشمن

عزیز است!دشمنی که از صد تا دوست بهتره!

بسی پیر شدیااا!لاان چند سالت شد؟! 19؟! خوب دیگه پات لبه گوره جوون(!!).–> خوب فکر کنم این جمله ای که گفتم پارادوکس داشت!

 
هی فلانی تولدت مباارکک!

خدا رو شکر که یک سال دیگه رو به سلامت گذروندی!

و بابت روزای شادی که داشتی و خندیدی خدا رو شکر…

حالا برات چندتا دعا می کنم:

روزای خوبی رو در پیش داشته باشی و هر روزت بهتر از دیروزت باشه(تیریپ صاایرن!!)

موفقیت های زیادی رو کسب کنی(چه تو زمینه هنری،چه علمی، چه اجتماعی!)

خلاصه از زندگیت لذت ببری!

 

کادو می خوای؟! با من شوخی نکن! من اصفهانیم!! از این چیزا خبری نیس(مزاح می فرمایم!)

و چون خیلی شعر و ترانه دوست داری یه شعر واست دارم:

Today’s the day
We get to say
We’re happy you were born-
Hooray! 

 
می دونم که این ترانه سطحش برات خیلی بالاست ولی خوب تو هم باید پیشرفت کنی دیگه
:D !

 خوب دیگه ! خوشت نیاد! زیادی شاد شدی! بعدا با هم حساب می کنیم ;(

 

بازم توهم زدم! فوریه 11, 2008

Posted by annacqua in Uncategorized.
Tags:
add a comment

یک مدت فکر می کردم خیلی مثبت اندیشم اما دیشب متوجه شدم که من بدون دلیل خاصی بدترین حدس ها و فکرا رو راجع به دوستام کردم!!

اینم احتمالا از مزایای مثبت اندیشیم هستش!