jump to navigation

افسردگی! ژوئن 26, 2008

Posted by annacqua in Blogroll.
Tags:
4 comments

من خیلی چیز ها رو به واسطه یک سری آدم هایی که وجودشون به من نیرو می داد پشت سر گذاشتم.حالا یکی دیگشون هم میره!

کسی که من همه ی فحش ها و داد هام رو بهش می گفتم… اونم میره! شاید یکسال دیگه درست بتونیم با هم بشینیم حرف بزنیم شاید سه ماه دیگه شاید هیچ وقت! به هر حال اگه تصور کنیم که بریم جفتمون یک دانشگاه  حداقل دیگه هم کلاس  نیستیم!  این برام بیشتر از  این که ناراحت باشه  باور نکردنیه!!!  غیرقابل باور… چه شکلی ممکنه دیگه با هم همکلاس نباشیم؟ یادمه سال  سوم راهنمایی که خواستند کلاس هامون رو قاطی کنند  من بیشتر نگران این بودم که  ما دیگه هم کلاس نباشیم تا چیز دیگه.اون زمان پس از 2 سال این حس رو داشتم  کی می تونه تصور کنه بعد شش سال چه  حالی پیدا می کنم…

حتی اگه اسم اون حسی که من بهش دارم عادت باشه باید بگم ترک این عادت بعد 6 سال مشکله! می فهمید؟!

من دوست دارم خیلی زود اونو بقل خودم داشته باشم اما… می تونم آرزو کنم که 1 سال دیگه ببینمش… تا اون به آرزو هاش برسه.

شادی خیلی خوشحال شدم که مرحله 2 قبول شدی! خیلی خیلی خیلی زیاد!

خیلی خوبه که تو و ثمره با هم توی دوره هستید… خیلی خوبه که تنها نیستید! و خیلی خوبه که داری رگباری می خونی!!! :D

منم یاد می گیرم با تنهاییم و نبودن شما کنار بیام… شاید خاطرات اون روزا رو بنویسم و هر روز بخونم… دیروز به توصیه ات گوش کردم که کمی از خاطرات سال دوم رو نوشتم ولی هرچقدر که جلو تر می رم بیشتر بغضم می گیره!! خیلی مسخرستا! اون خاطرات خیلی قشنگ بودند… تازه به اون جاش رسیده بودم که من 3 بار جلو یکی افتادم زمین! ولی فعلا حس هیچی ندارم… می خوام یک مدت بمیرم! متاسفانه فرصت مرگم ندارم چون اگه یک مدت برم کما کلی بیشتر از زندگی عقب میفتم!

امروز همین جوری رفتم تو فکر که پارسال این موقع ها چی شد؟! یادم افتاد که 6 تیر اومدیم مدرسه که زندگی رو تموم کنیم و کد رو ببندیم که خانم عفاف ما رو از اتاق پرت کرد بیرون! خیلی خاطره هیجان انگیزی بود کلا! شاید این باعث شده امروز انقدر دپرس باشم!!! چه ربطی داره؟!

به هر حال می دونم یکی از معدود آدم هایی که یادشه تولدم کیه دیگه نیست! خیلی خوبه از 3 نفری که بهم هر سال تبریک می گند یکی کم شد!! واسه شروع بد نیست.

نوامیس! ژوئن 25, 2008

Posted by annacqua in Blogroll.
Tags: , ,
2 comments

یکی از چیزایی که با شنیدنش دندونامو رو هم فشار می دم ترکیب اضافی نوامیس مردم هست!!

من به این کاری ندارم که حجاب بگذارند خانم ها یا نگذارند با این مشکل دارم که می گند: جرم: تجاوز و… به «نوامیس!» حفظ ناموس! و… واژه ناموس واژه ای هست که قرن ها ازش استفاده میشه و یعنی آبرو.ولی طی سالیان به طرز جالبی تبدیل شده به زن! بعد اگه تو به یک زنی بد نگاه کنی یعنی بی ناموسی!!

البته می گند این تو باور های دینی ما جا داره … مرتیکه کدوم باور دینی؟! شما که قبل از ازدواج کردنتون همه رو دید می زدید یهو بعد ازدواج باور دینیت می ره بالا؟! به هدف متعالی ازدواج هم رسیدیم!! بله رشد معنویت در زوجین!

اینا باور دینی نیستند! چقدر مگه ما گوشامون درازه آخه!! اینا یعنی اون حلقه ازدواجت، حلقه بندگیه! یعنی حتی تو اگه یک شوهر با فرهنگ هم داشته باشی یک جامعه به واسطه یک گذشته فاجعه و یک سری ملا که هر روز تبصره ای مبنی بر ازدواج سوم و چهارم و حرم سرا آزاد(!!) تصویب می کنند بهت از دید یک عروسک نگاه می کنند.یعنی تو وقتی ازدواج می کنی جز ملک شخصی اون آقا می شی…

من نمی گم که چرا ما زن ها این وضعیت رو داریم عکس نیست قضیه… تنها می گم چرا شرایط مساوی نیست؟!چرا ما باور نمی کنیم که با هم مساوی هستیم با وجود تفاوت هامون؟

“بله در قرن 19 در انگلستان زن اجازه خروج از خانه هم نداشت حتی! ببینید در اونجا اصلا زن رو به حساب نمی اوردن”

بله در قرون وسطی و حتی تا همین 1 قرن پیش زن در غرب پوچ بود! خالی بود! بله ما در اون زمان ها هم یک امپراطوری داشتیم! ما کوروش داشتیم… آنها بودند… ما بودیم… یک لحظه فکر کن به حرفات! بودند… بودیم… الان اونا کجاند؟ ما الان کجاییم؟

من نمی گم در امریکا زن ها حقوقشون کاملا رعایت میشه.من چنین ادعایی اگر هم داشتم با دیدن انتحابات امریکا و برخوردی که با هیلاری کلینتون شد حرفمو پس گرفتم! اما خوب می تونی ببینی که اونجا بازم تو صحنه های سیاسیشون چقدر حضور زن ها پررنگ تره.البته شاید بهتر باشه بگم در اکثر صحنه هاشون…

چه می کنه این مخابرات! ژوئن 21, 2008

Posted by annacqua in Blogroll.
Tags:
2 comments

مخابرات این روزا کارو بارش سکه هست!

-آنا قبض موبایلم اومده! فکر می کنی چند؟!

- زیاده؟!

-چند؟

-25 تومن!

- نههه!

-بیشتره

- (سکوت!)

-نه!

- سی و سه هزار تومن!!

چند روز قبل:

- آنا فکر کن پول تلفن اومد! 22 هزار تومن موبایل!

- (نمی دونستم باید چی بگم!)

-می دونی پول گوشیم چند اومده؟!

- 30 تومن؟!

- 45تومن!!!

-می تونی با این پول بری سیم کارت جدید بخری که!

اینا باعث می شه که من به مامانم بگم 10 تومن پول اس ام اس که زیاد نیست!! خدا 23 تومنی شدنش رو بخیر کنه…!

تجارب کسب شده! ژوئن 17, 2008

Posted by annacqua in Blogroll.
Tags:
2 comments

حس می کنم که بعد هر ناکامی باید دلایلش رو بدونم.این خیلی مهم هست که دقیقا بدونی داری از کجا ضربه می خوری و واقعا بدونی چی داره میشه.

-نباید اینو بهت بگم اما… من خیلی بهت اطمینان دارم!

من این جمله رو در عرض اون روز سه بار از دهن سه تا آدم مختلف شنیدم.اما من به طرز عجیبی به خودم اطمینان ندارم.

مشکل اول پیدا شد!البته خودم مدت هاست که می دونستم!

- من خیلی دوست دارم!خیلی زیاد…

زمانی اینو گفت که کمی دیر شده بود!کاش زودتر بهم می گفتی! ای کاش…

- من تا چشم تو دربیاد میرم…

من واسه این که چشم کسی دربیاد کاری رو انجام نمی دم! اصلا انگیزه درستی نیست! چون وسطش می گی که چی؟!

- خیلی خستم فردا میشه ادامه داد… امروز حالش نیست.

من هنوز منتظر فردام!!!

-آناهیتا من قبول نمی شم! می دونم!!

خودمو نباید به منبع انرژی منفی بچسبونم!

-آناهیتا!آناهیتا باش! باور کن خودت از همه بهتری!

اینو تازه فهمیدم… پس از این که 2 ماه سعی کردم که خودم نباشم و در آخر نه اون چیزی شدم که می خواستم نه در حد آناهیتا بود!

-آدما رو در حد خودشون ببین.

هنوزم توی این قضیه مشکل دارم.

-من خیلی خنگم!

به خودت توهین نکن!به کسی هم که به خودش توهین می کنه نزدیک نشو!

-واقعا نفهمیدی؟!

پس از شنیدن این جمله نه سعی کن بزنی تو دهن کسی که اینو گفته نه این که توهین به شعور تلقی کنیش.

-ببخشید…

اگه کسی با ناز و اطوار این جمله رو ادا کرد سعی نکن گوشاتو بگیری! قبول کن که هر کسی یک جوری حرف می زنه! تو دلیل نداره عصبی شی.

-اگه من…

اگه تو چی؟! تموم شد دیگه!

هر وقت خواستی بین دو تا از دوستات که هم رو نمی شناسند هر جور رابطه ای برقرار کنی فقط کمی عاقبت اندیش باش که این دوتا زندگی رو برات جهنم نکنند!